هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی
هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی
هر آن به یاد تو،به مدح عشق می رسم
و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی
اگر که عشق راز هستی است
تو راز نه...که عشق هستی و تمام هستی ام تویی
به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم
که پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی
زلال و پاك مثل چشمه اي
و من ز جنس سنگریزه هاي بی بها
براي من طلوع کن...براي من
هم او که هستی اش بدون تو...رسید به انتهاي انتها
خروش کن درون منکه تو معناي تمام ترانه اي...
غزل براي معنی تو کوچک است
و من حقیرتر از تصورت
چه خوب بود اگر خلاصه می شدي به قدر آسمان
براي من...براي من...براي من که یک تصور زمینی ام
هنوز هم تو بهترین بهانه ايهنوز هم تو برترین تصوري
هنوز هم تو بهترین خییال عاشقانه اي
هنوز هم براي دیدنت دلم هزار باره می تپد
هنوز هم براي از تو گفتن...این قلم به آسمان...به هفت فلک بی ستاره می رسد
نشانه ظهور بودي
و دلیل بی دلیل من براي حذف قیدها
چه نیک گرفته اي ز من...عنان اسب سرکش نگاه را
بیا...
بیا که حال وقت سازش است
بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است
بیا که تا هنوز هم
صداي پاي هر مسافري مرا به شهر خاطرات می بردحضور هر شقایقی تو را به یاد می آوردد
و عطر یاس هاي بی قرار به صد هزار خیال خام مرا به دشت خواب می برد
تویی قرار بی قرار من
تویی تصور زلال من
...ومن هنوز اسیر لحظه هاي سوخته
براي با تو بودن است...که انتظار می کشم
