دور از آشنایی تموز

سر به غربت زمان

دلتنگ از شکوه زمانه

من به دیدارت جان می دهم .

می شنوی ؟

جان !

امروز خسته تر از همیشه ام .

من فراموش شده ی آن بی نهایتم .

چه تنها و چه بی سود در غبار روزگار دست بر جایگاهی بلند می کشیدم .

کسی نیست صندلی صعود زیر پای من بگذارد ؟

من این پائین نخوت دوستان دیدم

و رخوت یاری .

آتشی باید بر خرمن رخوت

تا برآشوبد هر آنچه مرا ستوه آورد از این فاصله های شرور .

پای کوبان به دیدارت می آیم .

مرا بر دستانت ، شرم نگاهی بی پرده بیاموز .

مرا نگر !

چشمانم سرخی دریای خون دارد .

و اما دلم ...

به وسعت دریای عشقت .

امشب ماه آسمان هم خساست می ورزد .

باریکه نور برای من کافی نیست .

بتاب ای مه زمانم !

مرا نور مهتاب وافی نیست .

شتابان بر سر در کویت ایستادم .

نفس ها کوبیدم بر سرای دلتنگی

که ای جاده مه گرفته !

تعدد ستاره ها را نمی خواهم .

من رو به سوی ستاره ای زمینی ام .

غبطه بر ماه نمی خورم

که او سرگردان غرور ستاره هاست .

این پائین نشسته ام

کنار ساحلی که هیچ ندارد

جز صدای پریانی که افسون نمی فشانند از گیسوهاشان

اینجا صدای ناقوس زمان پرده از بی کسی هایم بر می دارد .

اینجا آسمان آبی نیست .

رنگ تو را دارد ای رنگ روزگارم .

تا کی ؟

انتظار از فرداهای بی ذوق قافله بشری

مرا برید از این ساحل طوفانی .

اکنون رو به غروب منتظرت نشسته ام .

رو به غروب انتظار طلوع دارم .

چه انتظار بیهوده ای !

خستگی را به قهر دستانت می بخشم .

تا هرگز تو را در بی کسی هایت نبینم .

فرداها می آیند .

من اینجا هستم .

در هیجان طلوعی دگر

در خماری غروبی دگر

و در سرمای بیداد زمان

من سردم است .

پوشش خاک می خواهم تا گنج های زمین نمودار گردد .

تا دیگر برای رسیدن به عمق خاطره اجبار گذشته نباشد .

تا برای دیدار فردا جبر آینده نیازرد دل ما را .

زمان را دور می ریزم .

آشنایی ها کنار می روند

غریبی ها رخ می نمایند

ما کدامین مکان را برای دیدار گزیدیم .

فردای غربت

یا

امروز آشنایی

یا خاطره ...

من با خاطراتت زندگی می کنم

در امروز آشنایی طرح خنده بر لبانت می زنم

و فردا ...

کاش فردای ما غربت نداشت .

کاش ...