کاش می بود پدر تا که بخواند از بر
قصهء رستم و سهراب
سیاوش
آرش
***
آب این حوض عجب گندیده است
خواهرم باغچه را می کاود
وبرادر که کمی منقلی است
لب ایوان ، پشت منقل با صدایی دو رگه
به او می گوید
توی این قبرستان
چه نشانی داری؟!!
خاک را بهر چه می آزاری؟!
بغض در سینهء وا ماندهء من می ترکد
***
با کمی اَخم به او می گویم
مادری نیست که در این شب ها
قصهء آمدن نور برایش خواند
او به دنبال کمی نور
زمین می کاود
چه کسی می داند
در دل تاریکی کس نشانی دارد؟!!