غروب
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم
ده سال دور و تنها ، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده میخواست ، من دل سپرده بودم
ده سال میشد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب میشد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب میشد ـ وقتی غروب میشد ـ
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

+ نوشته شده در سه شنبه ۷ دی ۱۳۸۹ ساعت 12:55 توسط آمنه
|
در لحظه های با تو بودن بی تو بودن را نفرین میکنم