فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

*****************

مبین ای دوست!خاموشم در این کنج فراموشی
که چون آتش فشان در جوشش است این بغض خاموشی
پس از آن تند باد بی امان وان موج بنیاد کن
که بر جا ماندگان را برد تا کنج فراموشی
به خود گفتم اگرآزادی و آزادگی پژمرد
چرا باید چو نوامیدان غمگین خون دل نوشی؟…
چون شیر از بیشه بیرون آی وپا در راه فرصت باش
گریزان شو ز نوامیدی رها کن خواب خرگوشی
فروغ صبح بهروزی به دست آسان نمی افتد
تو هم سهمی از آن داری به میزانی که می کوشی

 

**************************

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردي‌‌ست
با ياد تو دم ساز دل من دم سردي‌ست

گر رو به تو آورده‌ام از روي نيازي‌‌ست
ور دردسري مي‌دهمت از سر دردي‌ست

از راهروان سفر عشق درين دشت
گلگونه سرشكىست اگر راهنوردى ست

در عرصه انديشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فريادي و خونين چه نبردى ست

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن
با مردم بىدرد نداني كه چه دردي است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با اين همه دور از تو مرا چهره زردي است

 

**************************

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میاور
د دل شوریده ی ما را به بو در کار می اورد

من ان شکل صنوبر راز باغ دیده بر کندم
که هر کز غمش بشکفت محنت بار می اورد

فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم ان خورشید در و دیوار می اورد

ز بیم غارت عشقش دل پر خون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می اورد

بقول مطرب ساقی برون رفتم گه و بیگه

کز ان راه گران قاصد خبر دشوار می اورد