کلبه خوچک
وقتی کلبه ي کوچکی ساختیم
که پنجره هایش
به باغچه هاي محبت باز می شود
تو بیکران مطلق را مأوا ساختی
و من اینجا
دفتر خاطراتمان را مأواي اشکهایم
اي آرام جاودان!
این کوچک ناتوان را
در آغوش پهناورت بپذیر
به دنبال تو
تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟کجا پی تو بگردم؟
به پاهاي خسته ام نگاه کن
!که نرمی جاي پایت را آرزو دارند
ودستان تشنه ام
آرام دستانت را
وقتی دل تنگم تنهایی را در آغوش می گیرد
و بی صدا می گری
دنوازش مهربانی هایت را حس می کنمتو در کنار منی
آرام،صبور
کاش چشمانم همیشه بسته می ماند
کاش آن ها را بازنمی کردم
که ببینم جاي خالی تو را
تو در دورترین افقهاي سرنوشت ایستاده اي
با وقار،پر غرور
و من قوي ترین بالهاي اشتیاق را قرض می گیرم
و شمشیر به دست
جنگ فاصله ها می آیم
.یادت هست که چه آسان آنرا کشتیم
!قهقهه ي پیروزیمان عرش را می شکافتاما امروز
...من تنهایم
و دشمنانمان،رویین تن
که نمی دانند
همه ي هستی مرا به گروگان گرفته اند
آن ها تورا از من گرفته اند
چرا ساکتی اي بیکران؟نمی دانم ناله هایم را می شنوي
می دانم من هم باید ساکت بمانم
که صداي سرنوشت را بشنوم
و بدانم آنچه که امروز
ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست
فردایی را می سازد که ثمره اش
لبخندهایی است بر لبان همه
وتنها قادرمتعال است
که می داند خیر ما در چیست
![]()
در لحظه های با تو بودن بی تو بودن را نفرین میکنم