خسته
پشت این پردهء آرام
خسته ای ایستاده
هر نگاهش خسته گی هزار آه پیاده ای را گم می کند
نفسهایش آرام و آرام تر می شود
لحظه ای که به غروب می اندیشد
سنگینی انتظار در چشمانش حلقه می بندد
و آرام مژه هایش را بهم می ساید
آنچه در لابلای مژگانش دل به درد آور است
اندوه هزار کوه پیر و فر سوده است
نه شوقی بر لب
نه خاطره ای در دل
نا امید از روبه رو
غمگین از پشت سر
دست افسوس به هم می کوبد
و
می گرید
وگاهی در میان حوادث حتی گریه هم برایش کم می بارد
الهی
دست این منتظره خسته به درگاه شما جاریست
خوب میدانم که لایق نیست
و
این هم خوب میدانم آنچه از شما گویند
من هم شنیده ام « مهربانی و بزرگواریست»
شما کمکش کن
این خسته را
صدقهء سر فرشته ای کن
این خسته را ![]()
+ نوشته شده در شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 2:3 توسط آمنه
|
در لحظه های با تو بودن بی تو بودن را نفرین میکنم