ô دلت شاد و لبت خندان بماند/ برایت عمر جاویدان بماند/ خدا را میدهم سوگند بر عشق/ هرآن خواهی برایت آن بماند

    به پایت ثروتی افزون بریزد/ که چشم دشمنت حیران بماند/ تنت سالم سرایت سبز باشد/ برایت زندگی آسان بماند

    تمام فصل سالت عید باشد/ چراغ خانه ات تابان بماند...

 ôابر بارنده به دریا میگفت: من نباشم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی...

 ôسنگ در برکه می اندازم ومیپندارم به همین سنگ زدن ماه به هم میریزد / کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را

    میشود از حافظه آب گرفت؟

ô به پایان فکر نکن، فکر رکدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند. بگذار که پایان تو را غافلگیر کند؛

    درست مثل آغاز

 ôای بی خبر از سوخته و سوختنی          عشق آمدنی بود نه آموختنی

 ôشب ها چراغ دلت رو روشن بذار تا فرشته ها راه پاکی رو گم نکنن/ شبای بی فرشته سنگین میگذره ؛

    مثل روزای بی تو                    

 ôیکی بود یکی نبود ، زیر سقف این کبود یه غریبه آشنا دل و جونم رو ربود/ اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون

    اون غریبه خودتی، همیشه با من بمون

ô زندگی دایره است، مرکزش صفر بزرگ، ومنم داخل آن و تویی نیز چو من؛ و من و تو با هم میتوانیم که از صفر

    بسازیم عددی و به اندازه خود حجماین دایره را بیش کنیم، گر چه صفریم ولی گسترش خویش کنیم؛ پس اگر من به تو

    یاری نکنم و تو مانی بی من یا بمانم بی تو آسمان بی کس و بی مهر شود دایره خال!

ô آسمان میبارد ، گل میمیرد، تو نه آسمان باش و نه گل؛ زمین باش که آسمان بر تو ببارد و گل بر تو بروید...

ô ماه من پرده از آن چهره زیبا بردار / تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد...

   ôعشق یعنی پاک ماندن در فساد/ آب ماندن در دمای انجماد/ در حقیقت عشق یعنی سادگی/ در کمال برتری افتادگی

ô هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟ زانکه بر این پرده تاریک، این خاموشی نزدیک

    آنچه میخواهم نمیبینم و آنچه میبینم نمیخواهم

ô مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن/ قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن/ زندگی تکرار زخم کهنه دیروز

    نیست/ بال های خسته ات را رو به فردا باز کن

ô حلالم کن، اگر دوری ، اگر دورم، اگر در گریه میخندم، حلالم کن که مجبورم، نگو عادت کنم بی تو

    که میدونی نمیتونم ، که میدونی نفس هایم به دیدار تو مدیونند...

ô زندگی بافتن یک قالیست/ نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی/ نقشه را اوستکه تعیین کرده/

    تو در این بین فقط میبافی/ نقشه را خوب ببین/ نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند...

ô بیا با من دلم تنهاترین است/ نگاهت دردلم شورآفرین است/ مرا مستی دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گیراترین است/

   ز یک دیدار پی بردی به حالم/ عجب در من نگاهت نکته بین است/ سخن از عشق و مستی گوی با من/

   سخن هایت برایم دلنشین است/ مرا در شعله عشقت بسوزان/ که رسم دوست داری ها همین است...

ô نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی است/ من تو را به خلوت خدایی خیال خود " بهترین بهترین من " خطاب میکنم

ô کاش یادت نرود    روی آن نقطه پررنگ بزرگ، بین بی باوری آدم ها، یک نفر میخواهدکه تو خندان باشی

   نکند کنج هیاهوی زمان بروم ا زیادت

ô گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست/ خوبرویان همه گر با دل من خوب شوند

    (خوب من) با همه خوبان حساب تو جداست...

ô باغبانی پیرم/ که به غیر از گل ها از همه دلگیرم/ کوله ام غرق غم است/ آدم خوب کم است/ عده ای بی خبرند/

   عده ای کور و کرند/ و گروهی پکرند/ معذرت میخواهم دلم از این همه بد میگیرد/ و چه خوب... آدمی میمیرد!

ô یادت ای دوست بخیر... بهترینم خوبی؟ خبری نیست ز تو؟ دل من میخواهد که بدانی بی تو دلم اندازه دنیا تنگ است

    میسپارم همه زندگی ات را به خدا...

ô میرسد روزی که بی هم میشویم/ یک به یک از جمع هم کم میشویم/ میرسد روزی که ما در خاطرات/ موجب خندیدن

    و غم میشویم/ گاه گاهی یاد ماکن ای عزیز/ میرسد روزی که بی هم میشویم...

ô کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا/ چه میدانی تو از امروز، چه میدانم من از فردا/ همین یک لحظه را دریاب

    که فردا میشویم تنها...

ô در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم/ حتی به مساحت یک قلب

ô ز باغ خاطرم هرگزنخواهی رفت و من هرگز نخواهم برد از یادم نگاه مهربانت را...

ô وجود نازنینت تکیه گاهی است برای بودنم/ پس برقرار باش تا بیقرار نباشم

ô بعضی مواقع درمیابم به انسان هایی که همراهم هستند چقدر نیازمندم و چه احساسات خوبی را در کنارشان تجربه

    میکنم ( شاید دوست داشتن همین باشد)