بر گرفته از یک رمان
نگاه تو آخرین نشانه های امید من است
فروغ زیبای رویاهای شبانه من است
در این نگاه،مغناطیسی قوی هست که روح و جسم مرا به سوی تو میکشد
به تو التماس میکنم
بنا به تفاوت فاحش میانمان دیکر به من نگاه نکن
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیتخون میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در
متن ادراک یک کوچه تنها ترم
بیا تا برایت بگویم
چه انداز تنهایی من بزرگتر است
و تنهایی من
شبیخون حجم تو راپیش بینی نمی کرد
و
خاصیت عشق این است
چه گویمت که چه از دست یار می گذرد؟
بمن هر آنچه از روزگار می گذرد؟
زیار شکوه کنم یا ز روزگار،چه ها؟
ز یار بر من از روزگار می گذرد
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سرما رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرهمه در کار دعا رفت
باد سرد زمستانی گلبرگهای گل مریم را به آهنگی تکان داد.
گل ناله کنان دوری خود را با باد به گوش بلبل شیدای آن
عاشق مهجور فرستاد. پرتده زیبا با دل کوچک وپر از تپش
خود جسو نحیف و بی رمقش را به گل رساند.
ناله وزاری آغاز کرد که ای جفا پیشه این چه وقت دوری
کردن است؟
من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم؟
بیچاره گل مریم شبنم صبحگاهی را از دیده فرو بارید و به دلداری از
بلبل عاشق پرداخت و گفت، هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی
است وتو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت ببری!
دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان
سفید در حالی که از شدت اندوهچین وچروک صورت در
چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و در حالی که
کارد تیز بران خود را در برابر دیدگان اشک آلود
عاشق بر گردن ظریف معشوق گذاشته بود پاسخ داد عمر
تو با سپری شدن بهار پایان گرفته.
من توان ندارم مرگ تدریجی ترا تحمل کنم به این جهت
از گلستان دورت می کنم و از معشوقت جدا می کنم و
به کسی که می خواهد برای دیدار عاشقی رود تسلیم می کنم.
با غبان گل مریم را به دست فردی داد.
در حالی که خود مشغول کندن چاله ای بود تا بلبل علشق
و مرده از غم گل مریم را دفن کند که حالا به خواب
ابدی فرو رفته بود.
منتظرم هر صبح و شب ،منتظر منتظر دستی که بیاید و مرا با خود ببرد.
دستی نجادت دهنده من منتظرم هر صبحی که چشمم به دنیا باز می شود.
به خود می گویم او خواهد آمد و مرا با خود خواهد برد.
این انتظار خیلی تلخ است ولی من طعم تلخ این انتظاررا به تنهایی
تا ابد ترجیح می دهم بهار را تابستان می کنم.
تابستان را پاییز و پاییز را زمستان و همواره چشمم به در دوخته ام
تا تو بیایی،آخر ای بی وفا که بهار زندگی ام را به تو سپرده ام.
من که از پاییز تو که آرزوهایم را به تاراج برد گلایه ای نداشتم
و خود با رضا و رغبت با دست های خالی و ساختم.
صد بار مرا شکستی دوباره از جا برخاستم.
چرا رهایم کردی و رفتی؟
جرم من چه بود؟
می دانم عاشقی و عاشقی
پس مرا به جرم عشق بکش. قلبم را از سینه به قدرت خنجر
بی وفایت بیرون بیاور و ببین که بر روی آن نوشته
دوستت دارم،دوستت دارم،دوستت دارم
پنجره را به پهنای جهان می گشایم
جاده تهی است.درخت گر انبار شب است
ساقه نمی لرزد.آب از رفتن خشته است
تو نیستی،
نوسان نیست،
تو نیستی و تپیدن گردابی است
تو نیستی غریو رودها گویا نیست
و دره ها نا خواناست
می آیی، شب از چهره ها بر می خیزد،
راز از هستی می پرد
می روی،چمن تاریک می شود،
جوشش چشمه می شکند
چشمانت را می بندی، ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود.
می گذری و آیینه نفس می کشد،
جاده تهی است،
تو باز نخواهی گشت و چشم به راه تو نیست.
ایوان تهی است.
و باغ از باد مسافر سرشار
در دره آفتاب،سر برگرفته ای:
کنار بالش تو. بید سایه فکن از پا در آمده است.
دوری تو از آن سوی شقایق دوری.
در خیرگی بوته ها.
کو سایه لبخندی که گذر کند؟
از شکاف اندیشه، کو نسیمی که درون می آید؟
سنگریزه رود، بر گونه تو می لغزد.
شبنم چنگل دور سیمای ترا می رباید.
ترا از تو ربوده اند،
و این تنهایی ژرف است می گریی،
و در بیراهه زمزمه ای سر گردان می شوی.
در لحظه های با تو بودن بی تو بودن را نفرین میکنم