شریعتی

 

چه تنگنای سختی است یک انسان یا باید یا برود و این هر دو از معنی برایم تهی شده است و دریغ که راه سومی هم نیست
خداوندا!
به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز
که عشق از زندگی کردن برتر است و
به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،
بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز،ولی پی در پی و آرام،دم گرم خودش را در گلویم سخت نقشبارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

مادرم می گفت که عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب اما حالا هزار شب است که پشیمانم که چرا یک شب عاشقی نکردم

.
اگر تنها ترین تنهایان شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتنهای من است.

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت.
شریعتی بزرگ………………
اخلاص:
یکتایی در” زیستن ”
یکتایی در” بودن”
یکتویی در “عشق”

حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود.
افسوس که به جای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند وبزرگترین دردش رابی آبی نامیدند .

ای که همه هستی برا توست،تو خود برای که هستی؟چگونه هستی و نمی پرستی؟
وقتی سنتهای میرنده و عادات گذرنده و بی دوام را با مذهب توجیح می کنند،سنتهای کهنه را نمی توانند به زور مذهب نگاه دارند،اما مذهب را کهنه و میرنده نشان می دهند و همراه سنت از دست می دهند

در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمشان داریم و در آشکار از آنانی که دوستمان دارند غافلیم شاید این است دلیل تنهایی مان.
در عجبم از مردمی که خود زیر ظلمو ستن زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاد زیست

روزی مردی , عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد , اما عقرب بار دیگر او را نیش زد . رهگذری او را دید و پرسید:”برای چه عقربی را که نیش می زند , نجات می دهی” . مرد پاسخ داد:”این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم

 

روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !

 

 

Shariati.Nimeharf.com

 

دلـت شاد...

 

ô دلت شاد و لبت خندان بماند/ برایت عمر جاویدان بماند/ خدا را میدهم سوگند بر عشق/ هرآن خواهی برایت آن بماند

    به پایت ثروتی افزون بریزد/ که چشم دشمنت حیران بماند/ تنت سالم سرایت سبز باشد/ برایت زندگی آسان بماند

    تمام فصل سالت عید باشد/ چراغ خانه ات تابان بماند...

 ôابر بارنده به دریا میگفت: من نباشم تو کجا دریایی؟ در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی...

 ôسنگ در برکه می اندازم ومیپندارم به همین سنگ زدن ماه به هم میریزد / کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را

    میشود از حافظه آب گرفت؟

ô به پایان فکر نکن، فکر رکدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ میکند. بگذار که پایان تو را غافلگیر کند؛

    درست مثل آغاز

 ôای بی خبر از سوخته و سوختنی          عشق آمدنی بود نه آموختنی

 ôشب ها چراغ دلت رو روشن بذار تا فرشته ها راه پاکی رو گم نکنن/ شبای بی فرشته سنگین میگذره ؛

    مثل روزای بی تو                    

 ôیکی بود یکی نبود ، زیر سقف این کبود یه غریبه آشنا دل و جونم رو ربود/ اینجوری نگام نکن گل یاس مهربون

    اون غریبه خودتی، همیشه با من بمون

ô زندگی دایره است، مرکزش صفر بزرگ، ومنم داخل آن و تویی نیز چو من؛ و من و تو با هم میتوانیم که از صفر

    بسازیم عددی و به اندازه خود حجماین دایره را بیش کنیم، گر چه صفریم ولی گسترش خویش کنیم؛ پس اگر من به تو

    یاری نکنم و تو مانی بی من یا بمانم بی تو آسمان بی کس و بی مهر شود دایره خال!

ô آسمان میبارد ، گل میمیرد، تو نه آسمان باش و نه گل؛ زمین باش که آسمان بر تو ببارد و گل بر تو بروید...

ô ماه من پرده از آن چهره زیبا بردار / تا فلک لاف نیاید که چه ماهی دارد...

   ôعشق یعنی پاک ماندن در فساد/ آب ماندن در دمای انجماد/ در حقیقت عشق یعنی سادگی/ در کمال برتری افتادگی

ô هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟ زانکه بر این پرده تاریک، این خاموشی نزدیک

    آنچه میخواهم نمیبینم و آنچه میبینم نمیخواهم

ô مثل یک درنای وحشی تا افق پرواز کن/ قصه ای دیگر برای فصل سرما ساز کن/ زندگی تکرار زخم کهنه دیروز

    نیست/ بال های خسته ات را رو به فردا باز کن

ô حلالم کن، اگر دوری ، اگر دورم، اگر در گریه میخندم، حلالم کن که مجبورم، نگو عادت کنم بی تو

    که میدونی نمیتونم ، که میدونی نفس هایم به دیدار تو مدیونند...

ô زندگی بافتن یک قالیست/ نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی/ نقشه را اوستکه تعیین کرده/

    تو در این بین فقط میبافی/ نقشه را خوب ببین/ نکند آخر کار قالی زندگیت را نخرند...

ô بیا با من دلم تنهاترین است/ نگاهت دردلم شورآفرین است/ مرا مستی دهد جام لبانت/ شراب بوسه ات گیراترین است/

   ز یک دیدار پی بردی به حالم/ عجب در من نگاهت نکته بین است/ سخن از عشق و مستی گوی با من/

   سخن هایت برایم دلنشین است/ مرا در شعله عشقت بسوزان/ که رسم دوست داری ها همین است...

ô نام تو اگرچه بهترین سرود زندگی است/ من تو را به خلوت خدایی خیال خود " بهترین بهترین من " خطاب میکنم

ô کاش یادت نرود    روی آن نقطه پررنگ بزرگ، بین بی باوری آدم ها، یک نفر میخواهدکه تو خندان باشی

   نکند کنج هیاهوی زمان بروم ا زیادت

ô گاه گاهی به یادت غزلی میخوانم تا نگویی که دلم غافل از آن عهد و وفاست/ خوبرویان همه گر با دل من خوب شوند

    (خوب من) با همه خوبان حساب تو جداست...

ô باغبانی پیرم/ که به غیر از گل ها از همه دلگیرم/ کوله ام غرق غم است/ آدم خوب کم است/ عده ای بی خبرند/

   عده ای کور و کرند/ و گروهی پکرند/ معذرت میخواهم دلم از این همه بد میگیرد/ و چه خوب... آدمی میمیرد!

ô یادت ای دوست بخیر... بهترینم خوبی؟ خبری نیست ز تو؟ دل من میخواهد که بدانی بی تو دلم اندازه دنیا تنگ است

    میسپارم همه زندگی ات را به خدا...

ô میرسد روزی که بی هم میشویم/ یک به یک از جمع هم کم میشویم/ میرسد روزی که ما در خاطرات/ موجب خندیدن

    و غم میشویم/ گاه گاهی یاد ماکن ای عزیز/ میرسد روزی که بی هم میشویم...

ô کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا/ چه میدانی تو از امروز، چه میدانم من از فردا/ همین یک لحظه را دریاب

    که فردا میشویم تنها...

ô در عمق آرزوی من است که در وجودت خانه ای داشته باشم/ حتی به مساحت یک قلب

ô ز باغ خاطرم هرگزنخواهی رفت و من هرگز نخواهم برد از یادم نگاه مهربانت را...

ô وجود نازنینت تکیه گاهی است برای بودنم/ پس برقرار باش تا بیقرار نباشم

ô بعضی مواقع درمیابم به انسان هایی که همراهم هستند چقدر نیازمندم و چه احساسات خوبی را در کنارشان تجربه

    میکنم ( شاید دوست داشتن همین باشد)