شبي بود و بهاري در من آويخت
چه آتش چه آتش ها برانگيخت
فرو خواندم به گوشش قصه خويش
چو باران بهاري اشك مي ريختكار
پري بودي و با من راز كردي
به ناز و عشوه عشق آغاز كردي
مرا آواز دادي، چون رسيدم
كبوتر گشتي و پرواز كردي
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 12:0 توسط آمنه
|
در لحظه های با تو بودن بی تو بودن را نفرین میکنم