شبي بود و بهاري در من آويخت

چه آتش چه آتش ها برانگيخت

فرو خواندم به گوشش قصه خويش

چو باران بهاري اشك مي ريختكار

پري بودي و با من راز كردي

به ناز و عشوه عشق آغاز كردي

مرا آواز دادي، چون رسيدم

كبوتر گشتي و پرواز كردي