تبليغاتX
head> تنهایی

عاشقانه

 

 

I fear the past rising up

من از گذشته خفته خود مي ترسم

I fear flight of present taking

من از پر كشيدن حال مي ترسم

I fear from amnesia

من از فراموش شدن مي ترسم

fear of waking to find you gone

ترس از اينكه بيدار شوم و دريابم تو رفته اي

ريموند كارور

 

 


 

نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 7 دی1389 ساعت 13:53 موضوع | لینک ثابت


هیچکس

 

هیچکس با من  در این دنیا نبود!

 

هیچکس مانند من تنها نبود!

 

هیچکس دردی زدردم برنداشت!

 

بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت!

 

هیچکس فکر مرا باور نکرد!

 

خطی از شعر مرا باور نکرد!

 

هیچکس معنای آزادی نگفت!

 

در وجودم رد پایش را نجست!

 

هیچکس آن یار دلخواهم نشد!

 

هیچکس دمساز و همراهم نشد!

 

هیچکس جز من چنین مجنون نبود!

 

در کلاس عاشقی مجنون نبود!

 

هیچکس دردی نکرد از من دوا!

 

جز خدای من خدای من خدا...

 

 


 

نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


بیا

اي مرا آزرده از خود ، گر پشیمانی ، بیا

نغمه هاي نا موافق گر نمی خوانی ، بیا

تا که سر پیچیدي از راه وفا ، گفتم: برو

جز وفا اگر راهی نمی دانی ، بیا

یک نفس با من نبودي مهربان اي سنگدل

زان همه نامهربانی ، گر پشیمانی ، بیا

تاب رنجوري ندارم در پی رنجم مباش

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی، بیا

خود تو دانی، دردها بر جان من بگذاشتی

تا نفس دارم ، اگر در فکر درمانی بیا

دشمن جانم تو بودي،درد پنهانم ز توست

با همه این شکوه ها ، گر راحت جانی بیا





 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ساعت 13:52 موضوع | لینک ثابت


ای وای من


اي واي من ،اي واي من

زد این دل شیداي من

اتش به سر تا پاي من


خاکسترم کردي ،چه آرودي ،تو اي دل بر سرم

دیگر چه آوازي ،چه پروازي، که بی بال و پرم


اي فارغ از حال من ،چون یاد اورم

روي گرداندن تو را

ترسم سوز درد من، اه سرد من

گیرد دامن تو را

کردي جفا دیگر مکن

چشم عاشق را تر مکن


اي چشم من ،گریان مباش

این گونه اشک افشان مباش

حیران سرگردان مباش

در گردش گیتی، رسد روزي ،به پایان هر غمی

دست نگار ما، داغ دل را، گذارد مرهمی


دست غارت از چه رو ،اه اي لاله  رو

بر جانم گشوده اي


از تو چه شد حاصلم، همین کز دلم، قرارمربوده ای

کردی جفا دیگر مکن

چشم عاشق را تر مکن


 

نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 12 اردیبهشت1391 ساعت 14:42 موضوع | لینک ثابت



شبي بود و بهاري در من آويخت

چه آتش چه آتش ها برانگيخت

فرو خواندم به گوشش قصه خويش

چو باران بهاري اشك مي ريختكار

پري بودي و با من راز كردي

به ناز و عشوه عشق آغاز كردي

مرا آواز دادي، چون رسيدم

كبوتر گشتي و پرواز كردي

 


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ساعت 12:0 موضوع | لینک ثابت


عشق سیری چند؟

 

عاشقانه هايم مال تو..........

عشق، سيري چند؟

همه ي هستيم مال تو........

دل خوش، سيري چند؟

چشمانم مال تو..............

نگاه، سيري چند؟

اشكانم مال تو.........

غم، سيري چند؟

لبخندم مال تو...........

خنده، سيري چند؟

اين سيري چند... سيري چند؟

اي دريغا.... از اين افسوس هاي پر درد

كه با اخرين خيالت گشتند پرپر

اي دريغا..... از اين واژه واژه هاي عشق

كه شدند سيري چند

اي دريغا ......... از اسير مانده در عشق

كه با عشق دو چشمانت گشته ....عاشقي اسير

 


 

نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 22 فروردین1391 ساعت 14:26 موضوع | لینک ثابت


تو


به تو شك ندارم....تو خوبي ...تو ماهي

واسه خستگي هام تو يه جون پناهي

تويي كه ستاره تو چشمات قشنگه

تويي كه نگاهت هنوزم يه رنگه

واسم بهتريني ،سراپا غروري

هميشه تو خوبي ،تو چه با شكوهي

ببين آسمونو ستاره مي باره

حالا كه همه روزگار با ما ياره

بذار دستاتو توي دستام بگيرم

چشامو ببندم بگم بهترينم

هواي دل من بهاريه با تو

ازم بر نداري يه لحظه نگاتو

عزيزم يه لبخند نازت

مي ارزه به هرچي كه دارم

به هر چي كه ديدم

چي مي شد كه هرگز .....ديگه نازنينم

به جز تو.......تو دنيا كسي رو نبينم


 

نوشته شده توسط آمنه در چهارشنبه 24 اسفند1390 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت


جز تنهایی . . .

 

مي خواهم بميرم نه اينكه قلبم از كار بايستد

و تنم سرد شود

و با خاك يكسان شومكتابخانه نودهشتيا يا تو يا هيچكس ديگه فاطمه خو ٢٥٥

مي خواهم بميرم

نه اينكه هيچ صدايي به گوشم نرسد

و هيچ خورشيدي بر من نتابد

و از ديدن ماه و ستاره

كور باشم

مي خواهم به مرگي كاملا غير طبيعي بميرم

مرگي شبيه بخار شدن آب

روئيدن دانه

ابري شدن آسمان

مي خواهم نيست شوم

تا در دنيايي ديگر ظاهر شوم

دنيايي كه هنوز آن را نناميده ام

دنيايي كهمزه آن را كاملا نچشيده ام

دنيايي شبيه عالم خيال

كه در آن همه چيز عادي باشد

جز وحشت از نيستي

جز درماندگي

جز تنهايي...."


 

نوشته شده توسط آمنه در شنبه 22 بهمن1390 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


 

منم تنها ترين تنهاي دنيا

تويي زيبا ترين زيباي دنيا

منم مثل اميد يك قناري

قراري بر دل بي قراري

منم يلادي بي پايان عاشق

تو بودي مرهم زخم شقايق

تويي ساكت تر از پژواك شبنم

به روي برگ گلها خواب نم نم

منم آن لهجه لبريز از درد

نگاه تو نبود هرگزم سرد

تويي لالايي خواب خوش آواز

نگاهم را ببين در شوق پرواز

منم آن دختر لبريز از مهر

كه جادوي نگاهت كرده اش سحر

نگه ات را به لبها مي نگارم

فداي تار مويت هرچه دارم...


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 13 بهمن1390 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت


 

 

  

How I Need You

چقدر بهت نياز دارم

How I grieve now you're gone

چقدر غمگينم ،و تو رفتي!

In my dreams I see you

در خيالاتم تورو مي بينم

I awake so alone

بيدار كه ميشم تنهاي تنهام

I know you didn't want to leave

ميدونم كه نميخواستي منو ترك كني

Your heart yearned to stay

قلبيت شوق موندن داشت

But the strength I always loved in you

اما اون عشق پر قدرتي كه نسبت به تو داشتم

Finally gave way

در آخر تسليم شد!

Somehow I knew you would leave me this way

يه جورايي فكر ميكردم كه يك روز من رو اينطور ترك كني

Somehow I knew you could never.. never stay

يه جورايي ميدونستم كه هرگز. . .هرگز پيشم نميموني

And in the early morning light

و در روشنايي يك صبح زود

After a silent peaceful night

و بعد از سكوت آرام بخش شب

You took my heart away

تو قلبم رو با خودت بردي

And I grieve

و من غمگينم

In my dreams I can see you

ميتونم در رويا هام ببينمت

I can tell you how I feel

ميتونم بهت بگم كه چه احساسي دارم

In my dreams I can hold you

ميتونم تو رويا هام در آغوشت بگيرم

And it feels so real

و اين احساس چه واقعيست

I still feel the pain

هنوز درد(جداييت) رو احساس مي كنم

I still feel your love

هنوز عشقت رو احساس مي كنم

I still feel the pain

هنوز درد(جداييت) رو احساس مي كنم

I still feel your love

هنوز عشقت رو احساس مي كنم

And somehow I knew you could never, never stay

يه جورايي ميدونستم كه هرگز. . .هرگز پيشم نميموني

And somehow I knew you would leave me

يه جورايي فكر ميكردم كه يك روز من رو ترك كني

And in the early morning light

و در روشنايي يك صبح زود

After a silent peaceful night

و بعد از سكوت آرام بخش شب

You took my heart away

تو قلبم رو با خودت بردي

I wished, I wished you could have stayed

اي كاش، اي كاش ميشد بموني.. .


 

نوشته شده توسط آمنه در جمعه 7 بهمن1390 ساعت 0:35 موضوع | لینک ثابت


عشقیییییییی

 

هیچ وقت در باورم نبود که ناگهان عشق چنان قلبم رو بلرزونه که زلزله هم چنین کاري نکرده باشه.

ستاره ها رو می شمرم تا مقیاسی واسه دوست داشتنم باشه ولی بازم کم می یارم.شنیده بودم که عشق یه توقف کوتاهه میادومیره.

ولی من با تمام وجودم می گم که عشق فقط میاد ودیگه نمی ره!اونی که می ره عشق نیست هوسه که مثل یه گلوله برفباحرارت دستهاي آدم آب می شه.

من به این باورم که عشق هرگز نمی میره.من بااین عشق زندگی کردم،نشستم،خندیدم،گریه کردم،وقتی تنها بودم ثانیه ها رو شمردم لحظه ها رو کشتم دقیقه ها جهنم شدوروزها بایاد تو فقط با یاد تو سپري شد ولی هرگز از عشقم کم نشد اما چه برمن گذشت فقط خدا می دونه وبس!

بعد از تو هیچ وقت تصور نکردم که یه روزي در دلم رو به روي کسی باز کنم ادم فقط یه بار عاشق می شه بقیه اش رو فقط فکر می کنه که عاشقه!

لحظه هاي باتو بودن بهشت بود وشاید من جهنمی رو راهی به بهشت نبود واس همینه که آرزو می کردم که ي کاش می شد لحظه ها رو پس گرفت!

ولی این آرزو انقدر بزرگ بود وهمیشه انقدر دور بود که هر چی دستامو دراز می کردم نمی تونستم بگیرمش.

دلم می خواست تمام دلهاي عاشق رو قرض بگیرم تا عاشق تو باشم.ولو که این عشق واسه همیشه خاکسترم کنه!گاهی سوختن آنقدر شیرینه که نمی شه باور کنی.

عشق من مثل آتیشی بود که کنار ساحل برپا کنی.نرم نرمک با باد ساحل پاگرفته بود وآروم

آروم شعله گرفته وگرمم کرده بود.

هزار تا قاصدك باهم می سوزند ولی نه موندگارند ونه گرم می کنن.

اگر لازم باشه تمام عمر منتظرت می مونم حتی اگه نیایی!

از نویسنده رمان نازنین

 


 

نوشته شده توسط آمنه در جمعه 30 دی1390 ساعت 0:20 موضوع | لینک ثابت


 

كنارم هستي اما دلم تنگ ميشه هر لحظه

خودت ميدوني عادت نيست فقط دوست داشتن محضه

كنارم هستي وبازم بهونه هامو ميگيرم

ميگم واي چه قدر سرده ميام دستاتو ميگيرم.

يه وقت تنها نري جايي كه از تنهايي ميميرم

از اين جا تا دم در هم بري دلشوره ميگيرم.

فقط تو فكر اين عشقم

تو فكر بودن با هم

محال پيش من باشي برم سرگرم كاري شم

ميدونم كه يه وقتايي دلت ميگيره از كارم

روزايي كه حواسم نيست بگم خيلي دوست دارم

تو هم مثل مني انگار

از اين دلتنگي ها داري

توهم از بس منو ميخواي يه جورايي خودآزاري...

**********************************

 

زندگي آدم ها به نفس كشيدن خلاصه نميشه !

زندگي آدم ها به خوردن و نوشيدن و خوابيدن خلاصه نميشه !

زندگي آدم ها به درس خوندن و كار كردن خلاصه نميشه !

زندگي آدم ها به بغض و غم و غصه خلاصه نميشه !

زندگي آدم ها به شادي و خنده و لبخند خلاصه نميشه !

زندگي آدم ها به مرگ خلاصه نميشه!

حتي ... زندگي آدم ها به عشق هم خلاصه نميشه !

خلاصه ي زندگي آدم ها فقط و فقط زندگي كردنه

***********************************

 

 چند روزي زندگي راهيست پر شيب و فراز

تلخ و شيرين رنج و راحت زشت و زيبا بگذرد

ما همه برگ درختانيم در گلزار عمر

بي خبر از سيل طوفانيم و خشم بادها

آهوان شاد و شنگوليم سرگرم چرا

غافل از چنگال گرگ و حيله صيادها

 


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 22 دی1390 ساعت 1:12 موضوع | لینک ثابت


عشق چیییییییییییست؟

 

 ایا جز این است که موهبتی است الهی که خداوند ان را فقط به تعداد معدودي از انسانها می دهد، چیزي که تا انتهاي خلقت وجود دارد بلند است و جاودانی.به راستی که عشق زودتر از نسیمی که بربوستان می ورزد، از قلبها عبورمی کند نمی دانم در کجا خوانده ام که عشق زیباست چون جوانه بهاري، مهربان است چون نسیم، سخاوتمند چون باران و شیرین چون عسل.لطافتی است که لمسش ناممکن نیست ولی بسیار دشوار است، ناملموس نیست ولی... حرکتی جاودانه درقلب است .باید تجربه کرد تا فهمید عشق را و حال عاشقان را.سابق براین کلمه عشق را ناچیز می دانستم اما امروز از نظرم لطیف است.دوست داشتم حسش کنم هیچگاه ارزویی جنون امیز چون این را نداشتم ارزویی که امکانش نیست....          

ميگويند عشق همه چيز است نه يك چيز. عشق معني ندارد، تعريف دارد. عشق را نميتوان توصيف كرد، بايد آن را تجربه كرد.                                                                               

ميگويند عشق بيداري است نه خواب. عشق را ميتوان پيدا كرد، ميتوان عشق را گم كرد. عشق را در آتش، در آب جاري جويبار و در بالهاي گشاده قاصدك، روي بال پروانه و رقص شاپرك جستجو كرد و در فرود نرم شاپرك روي گلبرگها ديد. عشق را در معلق زدن ماهي در تنگ بلور، در صداي آواز بلبل در بيشه و در هر كلمه مصرع و بيت شعر حافظ، مولوي و سعدي و ... لمس كرد. عشق خود زندگيست و در رگهاي زندگي جاريست. زندگي موي زاريست الوان مملو از خوشه هاي سبز، سرخ و زرد. حبه هايي كه به بار مي نشينند و سرخ رنگ مي شوند و حبه هايي كه كالند و لبريز آرزو. ما براي حبه هاي كال زندگي ميكنيم، به خاطر چيدن خوشههاي آرزو عاشق ميشويم و عشق ميورزيم و معشوقه ميشويم. ما اميدوار زندگي ميكنيم تا زماني كه سبز دانه هاي آرزو ارغواني شوند و شرابي. خلاصه عشق را نيازي به تعريف نيست بلكه بايد آنرا زندگي كرد و ديد. چه كسي نميداند بازي عشق دو هم بازي برابر ميطلبد. عشق معشوق ميخواهد و عاشق مشتاق ميطلبد.

 


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 15 دی1390 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت


اگه دلت......................

 

تو كه نباشي دلتنگم آه از بي كسي تنهايي

تو كه نباشي واي از من با شب گريه ها عشق من

اگه دلت خواست داغم كن با هرم لبهات عشق من

اگه دلت خواست خوابم كن با فكر فردات عشق من

تو كه نباشي تاريكم تنهاي تنها بي رويا

تو كه نباشي ميسوزم با يادت اينجا عشق من

همين كه هستي آرومم من همين كه گرمه با تو دستم

همين كه با من هر جا هستي همين كه با تو هر جا هستم

تو كه نباشي دلگيرم خاموش و تنها عشق من

تو كه نباشي ميميرم از دست دنيا عشق من

تو كه نباشي دلتنگم آه از بي كسي تنهايي

تو كه نباشي واي از من با شب گريه ها عشق من

اگه دلت خواست داغم كن با هرم لبهات عشق من

اگه دلت خواست خوابم كن با فكر فردات عشق من

تو كه نباشي تاريكم تنهاي تنها بي رويا

تو كه نباشي ميسوزم با يادت اينجا عشق من

 


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 8 دی1390 ساعت 1:20 موضوع | لینک ثابت


دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 

دل گمراه من چه خواهد کرد

با بهاري که می رسد از راه

با نیازي که رنگ می گیرد

درتن شاخه هاي خشک و سیاه

دل گمراه من چه خواهد کرد

با نسیمی که می تراود از ان

بوي عشق کبوتر وحشی

نقش عطرهاي سرگردان!

لب من از ترانه می سوزد

هر زمان موج می زنم در خویشم

می روم، می روم به راهی دور!

بوته گر گرفته خورشید،

سر راهم نشسته درتب نور

من ز شرم شکوفه لبریزم

پدر من کیست اي بهار سپید؟

دشت بی تاب شبنم الوده

چه کسی مرا به خویش می خواند؟

سبزه هاي لحظه اي خموش، خموش

انکه یار من است می داند!

اسمان می رود زخویش برون

دیگر او در جهان نمی گنجد

در بهار او زیاد خواهد برد

سردي و ظلمت زمستان را

می نهد روي گیسوانم باز

تاج گلبوته هاي سوزان راا

اي بهار، اي بهار افسونگر

من سراپا خیال شده ام

در جنون تو رفته ام از خویش

شعر و فریاد و ارزو شده ام

می خزم همچو مار تبداري

برعلفهاي خیس تازه سر

اه او با این خروش و این طغیان

دل گمراه من چه خواهد کرد؟

 


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 1 دی1390 ساعت 1:6 موضوع | لینک ثابت


سه تا

 

کبوتران آبی همبستگان خاکند

مهتاب دشت زیبا همسفران آیند

ما چون گل شقایق چکاوك بهاریم

ما عشق میسراییم در دشت و کوه و بیشه

فریاد میزنیم ما همچون عروس صحرا

سمفونی خزان را

ناقوس قلب تنها

خروش پاك دریا

همچون نوازش

*************************

تو هم دردي و هم درمان

تو هم وصلی و هم هجران

تو هم دینی و هم ایمان

تو هم جانی و هم جانان

تو آغازي و هم پایان

در این دنیاي بی سامان"....

*************************

عشق لالایی بارون تو شباس

نم نم بارون پشت شیشه هاست

لحظه ي شبنم و برگ گل یاس

لحظه رهایی پرنده هاست

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت منو فریاد منی

بی اراده من هم همراه خواننده زمزمه کردم:

تو خود عشقی که شوق موندنی

غم تلخ و گنگ شعراي منی

وقتی دنیا درد بی حرفی داره

تویی که فریاد درداي منی

تو خود عشقی که همزاد منی

تو سکوت منو فریاد منی

دستاي تو خورشید را نشون می دن

چشم هاي بستمو بیدار می کنن

صداي بال پرنده رو لبات

تو گوشام دوباره تکرار می کن

نزندگی وقتی که بیزاري باشه

روز و شب هاش همه تکراري باشه

شاید عشق براي بعضی عاشقا

لحظه ي بزرگ بیداري باشه

(همزاد شعر از اردلان سرافراز)


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 24 آذر1390 ساعت 1:10 موضوع | لینک ثابت


کلبه کوچک

 

وقتی کلبه ي کوچکی ساختیم

که پنجره هایش

به باغچه هاي محبت باز می شود

تو بیکران مطلق را مأوا ساختی

و من اینجا

دفتر خاطراتمان را مأواي اشکهایم

اي آرام جاودان!

این کوچک ناتوان را

در آغوش پهناورت بپذیر

به دنبال تو

تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟

کجا پی تو بگردم؟

به پاهاي خسته ام نگاه کن!

که نرمی جاي پایت را آرزو دارند

ودستان تشنه ام

آرام دستانت را

وقتی دل تنگم تنهایی را در آغوش می گیرد

و بی صدا می گرید

نوازش مهربانی هایت را حس می کنم

تو در کنار منی

آرام،صبور

کاش چشمانم همیشه بسته می ماند

کاش آن ها را بازنمی کردم

که ببینم جاي خالی تو را

تو در دورترین افقهاي سرنوشت ایستاده اي

با وقار،پر غرور

و من قوي ترین بالهاي اشتیاق را قرض می گیرم

و شمشیر به دست

جنگ فاصله ها می آیم.

یادت هست که چه آسان آنرا کشتیم!

قهقهه ي پیروزیمان عرش را می شکافت

اما امروز...

من تنهایم

و دشمنانمان،رویین تن

که نمی دانند

همه ي هستی مرا به گروگان گرفته اند

آن ها تورا از من گرفته اند

چرا ساکتی اي بیکران؟

نمی دانم ناله هایم را می شنوي

می دانم من هم باید ساکت بمانم

که صداي سرنوشت را بشنوم

و بدانم آنچه که امروز

ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست

فردایی را می سازد که ثمره اش

لبخندهایی است بر لبان همه

وتنها قادرمتعال است

که می داند خیر ما در چیست!

که می داند خیر ما در چیست!

 


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 20 آذر1390 ساعت 1:11 موضوع | لینک ثابت


تویی آرامش من

 

 

"ما دورنماي قصر عشق را

در خاطرهاي پریشانمان ساختیم

ساکت و خموش

دوش به دوش

دل سپردیم به پیچ و خم جاده ها

تو صبور، من نگران

جاده ها ما را بردند...

تو همه شادي و عشق

من سراپا سکوت

تو شکوه آواي ملکوت

من لال و خموش

ودر این فکر که:

من کجا تاب جوانی با تو

تو دریاي آرام و پر صدف

با پاکترین مرواریدها

من رودي سرگردان، بی هدف

فریاد می زنم، فریاد بی صدا:

من کجا تاب پیوستن به تو

تو بر فراز قله ي کمال

صاف و آرام

خوب . شیرین

با ابهت ایستاده اي

و مسیر بادهاي مهربانی را تعیین می کنی

من یکی کوهنوردي رنجور

همصدا با نسیم ملایم پایین کوه

زمزمه می کردم

من کجا تاب رسیدن به تو

و اکنون ما به قصر عشق رسیدیم

تو ملکه ي این قصر شدي

و من خام قصرت!

انعکاس خنده ي معصومت همه جا پیچید

و نور چشمان امیدوارت همه جا را روشن کرد

تو چابک و آرام قدم بر می داري

من خموش و خمیده، بر جاي قدمهایت

بوسه می زنم و می گویم به تو که

من کجا تاب و توان خدمت تو

تو صفاي قصر را می بینی

من پریشان

در پی یک گوشه ي کوچک

که در سکوت آن غرق شوم

و به تو فکر کنم

فقط تو

و با خود بگویم

تو پاکتر از همه ي آرزوهایم هستی

و مقدستر از همه ي عباداتم

اي زیباترین، آرامترین

اي سبزتراز سبزترین

من اگر کور شوم تلالو نور عشقت در اعماق قلبم باقی می ماند

و اگر کر شوم غمی ندارم

زیرا صداي آشنایت را

ذره ذره وجودم می شناسد

و اگر لال شوم، نام تو را در خاطرم می خوانم

" نام تو را می خوانم" پري من

من اگر مطرب آن مجلس عشق تو شوم

من اگر رود شوم غرق آبی آرام

من اگر حقیرترین خادم قصر تو شوم

من اگر پیر شوم

از عمر زیاد سیر شوم

لحظه اي ز عشق تو غافل نشوم

دل ز مهرت نکنم

جز در قلب تو در دیگر نزنم

غیر از خیال تو به خلوت نروم

تویی آرامش من، تویی آرامش من"


 

نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 14 آذر1390 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت


انتظار

 

لب دریا رو به موج ها

روي نیمکت تک و تنها

توي رویا با خیالت

زندگی رو زنده هستم

لب دریا عین موج ها

باز به یادت می خروشم

تا بفهمی خیلی وقته این جا منتظر نشستم


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 10 آذر1390 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


حسرت زده

 

نگاه پنجره امیدم از انتظار لبریز است به دمیدن عشق پاك و دست نخورده تو تا تپش قلب بی قرارم را ارام کنی دیگر

باید کدام برگ خزان را به یاد پاییز لحظه هاي دردناکم تا اهنگ سوزناك درد و رنجهایم را به همراه روزهاي پر

حسرتم به یغما ببرد براي از یاد بردن لحظه هاي بر باد رفته از کدام جاده به سویت گام بر دارم تا مقابل تو قرار

بگیرم؟سیماي کدام یکی از رویاهایت را بر امتداد مردمک چشمم با رنگ خیال نقاشی کنم تا تو به دیدارم بیایی؟به

گورستان خاطراتم قدم بگذار و بر سر مزار عشق و احساس دفن شده ام گل سرخی بگذار تا بفهمم هنوز به یادم هستی


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 10 آذر1390 ساعت 2:4 موضوع | لینک ثابت


 

توي خواب قصه ها

پيش قاب پنجره

زير زلف خواب مرگ

خيره چشم فاجعه

پيش قاب پنجره

رو به رنگ لحظه ها

فصل فكر عشق من

ديدن فقر سخن

در زبان خواب من

پيش قاب پنجره

شايد از بيد ملوس

يا كه از قرص بلور

فتنه اي سر بر كشيد

كرد من را بي غرور

توي خواب قصه ها

پيش قاب پنجره

زير زلف خواب مرگ

خيره چشم فاجعه

پيش قاب پنجره

رو به رنگ لحظه ها

فصل فكر عشق من

ديدن فقر سخن

در زبان خواب من

پيش قاب پنجره

شايد از بيد ملوس

يا كه از قرص بلور

فتنه اي سر بر كشيد

كرد من را بي غرور

پيش قاب پنجره

باز با رقص صدا

زير فانوس نگاه

با زوال نسل ما

باز گفتم كه بيا

پيش قاب پنجره

 


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 6 آذر1390 ساعت 2:11 موضوع | لینک ثابت


کهربا

 

من نه خود می روم ، او مرا می کشد
کاو سرگشته را کهربا می کشد
چون گریبان ز چنگش رها می کنم
دامنم را به قهر از قفا می کشد
دست و پا می زنم می رباید سرم
سر رها می کنم دست و پا می کشد
گفتم این عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا می کشد
گفتم این گوش تو خفته زیر زبان
حرف ناگفته را از خفا می کشد
گفت از آن پیش تر این مشام نهان
بوی اندیشه را در هوا می کشد
لذت نان شدن زیر دندان او
گندمم را سوی آسیا می کشد
سایه ی او شدم چون گریزم ازو ؟
در پی اش می روم تا کجا می کشد


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 3 آذر1390 ساعت 2:8 موضوع | لینک ثابت


باز امشب..........

 

باز امشب آسمان دلگیر است..
می بارد
و زمین با تمام سخاوت اشکهایش را جمع می کند
قرنهاست که این حکایت باقیست قرنهاست
چه دلداری دارد آسمان
شکسته ترین چهره زمین در دل کویر است که ترک برداشته قامتش
از دوری یار دوری یار...
اما.......هنوز هست
من در کوچه سار بودنم از هر چه اشک سیرابم
از هر چه درد سرشار
و اگر در این چرخه معما هستم تنها دلیل تویی
ای بی مثال ترین خلقت دوست


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 3 آذر1390 ساعت 2:6 موضوع | لینک ثابت


نقاش بی همتا

 

زندگی هم زشت و هم زیباست

گر که زشتی آفریدی

زشتی اش در قعر شب پیداست

گر که زیبایی یقین

می ماند و خود

نقش بی همتاست

پس تویی ، نقش آفرین

نقاشی ات یکتاست

می کشی نقش پری ، تا آورد

از آسمان رازی

کزان روشن شود دنیا

می کشی دیوی که باشد بی سر و بی پا

می وزد توفنده بادی

غرد و ویران کند هر جا

بازوانت پر توان

خود میکنی تقدیر خود

یا زشت و یا زیبا


پس تویی نقش افرین ، نقاش بی همتا


 

نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 26 آبان1390 ساعت 1:13 موضوع | لینک ثابت


جهان آلوده ی خواب است

 

 

فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟

*****************

مبین ای دوست!خاموشم در این کنج فراموشی
که چون آتش فشان در جوشش است این بغض خاموشی
پس از آن تند باد بی امان وان موج بنیاد کن
که بر جا ماندگان را برد تا کنج فراموشی
به خود گفتم اگرآزادی و آزادگی پژمرد
چرا باید چو نوامیدان غمگین خون دل نوشی؟…
چون شیر از بیشه بیرون آی وپا در راه فرصت باش
گریزان شو ز نوامیدی رها کن خواب خرگوشی
فروغ صبح بهروزی به دست آسان نمی افتد
تو هم سهمی از آن داری به میزانی که می کوشی

 

**************************

بازآ كه چون برگ خزانم رخ زردي‌‌ست
با ياد تو دم ساز دل من دم سردي‌ست

گر رو به تو آورده‌ام از روي نيازي‌‌ست
ور دردسري مي‌دهمت از سر دردي‌ست

از راهروان سفر عشق درين دشت
گلگونه سرشكىست اگر راهنوردى ست

در عرصه انديشه من با كه توان گفت
سرگشته چه فريادي و خونين چه نبردى ست

غمخوار به جز درد و وفادار به جز درد
جز درد كه دانست كه اين مرد چه مردي است

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن
با مردم بىدرد نداني كه چه دردي است؟

چون جام شفق موج زند خون به دل من
با اين همه دور از تو مرا چهره زردي است

 

**************************

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میاور
د دل شوریده ی ما را به بو در کار می اورد

من ان شکل صنوبر راز باغ دیده بر کندم
که هر کز غمش بشکفت محنت بار می اورد

فروغ ماه می دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم ان خورشید در و دیوار می اورد

ز بیم غارت عشقش دل پر خون رها کردم
ولی می ریخت خون و ره بدان هنجار می اورد

بقول مطرب ساقی برون رفتم گه و بیگه

کز ان راه گران قاصد خبر دشوار می اورد


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 22 آبان1390 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت


ژنج راه تداوم یک رابطه عاشقانه

 


یکی از خواسته های زوج های جوان زنده نگاه داشتن روابط عاشقانه است. در این میان

 توانایی ها و مهارت های ارتباطی مهم ترین عنصر برای زنده نگه داشتن احساسات عاشقانه

 است. روانشناسان معتقدند که احساسات عاشقانه تقریباً در بهترین حالت خود تا سه سال طول

 می کشد. در واقع باید منتظر تغییراتی در احساسات اولیه عشق باشیم.

بایاناکا اسیویدو (روانشناس) و هلن فیشر ( فیزیولوژیست) معتقد هستند که می توان احساس

عشق را برای مدت طولانی تری زنده نگاه داشت. آنها مغز پنجاه زوج را که به طور میانگین

در بیست و یک سالگی ازدواج کرده بودند مورد بررسی قرار دادند. وقتی به آنها عکس ابتدای

 زندگیشان را نشان دادند آنها بعد از تقریبا هفت ماه همان احساس عشق اولیه را نشان دادند.

اما تفاوتی وجود داشت، مناطق مغزی مرتبط با استرس در زوج های عاشقی که از سن ازدواج

 آنها زمان بیشتری می گذشت، کمتر فعال بود و در عوض مناطقی فعالیت بیشتری داشتند که با

احساس آرامش در ارتباط بودند.

تحقیقات دیگری نیز از فواید پزشکی یک رابطه خوب حمایت کرده اند. روابط خوب باعث

کاهش سطح استرس، کاهش احتمال ابتلا به آلزایمر باعث افزایش احتمال بهبود سرطان می

شود. مطمئناً همه از فواید یکی رابطه خوب کم و بیش می دانیم اما سوال مهم، چگونگی حفظ

آن است. در ادامه این ایمیل پنج راه را برای زنده نگه داشتن یک رابطه خوب و عاشقانه

آورده ایم که امید است مورد استفاده شما دوستان عزیز پرشین استار خصوصا زوج های جوان

 قرار گیرد.

1. صادق باشید و همدیگر را در احساساتتان سهیم کنید :
یک رابطه خوب بر پایه صداقت و احترام بنا می شود. صداقت عنصری ضروری برای یک رابطه عاشقانه است. همچنان که در عشق پیش می روید، بیشتر خودافشایی کنید، از گذشته بگویید و در مورد آرزوها و امیدهای خود صحبت کنید. اگر در موضوعی دیدگاه متفاوتی دارید، با صمیمیت به نظرات هم احترام بگذارید.

2. توانایی های همسرتان را تحسین کنید و در جستجوی چیزهای کوچک باشید :
هر روز توانایی همسرتان را تحسین کنید، برای مثال "صبرت همیشه من رو تحت تاثیر قرار می ده" یا "چه دست پخت خوب و عالی ای داری". هر فردی دوست دارد مورد تقدیر واقع بشود، افکار و احساسات مثبتی که بر روی عزت نفس همسرتان تاثیر می گذارد را مطرح کنید. این افکار و احساسات را با صمیم قلب بگویید تا همسرتان احساس تردید نکند.

3. ژست اندیشمندانه به خود بگیرید :
بگذارید همسرتان متوجه شود وقتی پیش شما نیست، شما به او فکر می کنید و شما واقعاً نگرانید و نسبت به زندگی او حساس هستید و جزئیات زندگی او را در نظر می گیرید.

- قبل از قرار ملاقات های مهم همسرتان به او پیام موفق باشید بفرستید. در انتهای هر روز در مورد اتفاقات روز پرس و جو کنید و در مورد مشکلات و ناراحتی ها با او همدردی کنید.

- لیستی از چیزهای مورد علاقه همسرتان از کوچک و بزرگ آماده کنید و سعی کنید برنامه ای برای خشنود کردن همسرتان داشته باشید.

4. گوش دادن را یاد بگیرید :
در انواع ارتباطات گاهی افراد را به حراف و ساکت تقسیم بندی می کنند. در این شیوه یک نفر مدام صحبت می کند و دیگری همیشه گوش جان می سپارد البته اگر بسپارد. این نوع رابطه برای زندگی عاشقانه خوب نیست. از نظر کلامی خانم ها و آقایان با هم متفاوت هستند، خانم ها قدرت پردازش بیشتری در فهمیدن، پردازش کردن و گوش دادن صحبت های دیگران دارند که ریشه در تعداد بیشتر سلول های عصبی مرتبط با پردازش های زبانی در قسمت چپ مغز دارد. چه صحبت کننده هستید و چه گوش کننده، یاد بگیرید که چگونه گوش کننده فعالی باشید.

- به چهره فرد مقابل نگاه کنید و با نشانه های کلامی مانند آهان و نشانه های بدنی مانند تکان دادن سر جواب بدهید.

- از یکدیگر سوالاتی برای روشن شدن تفکراتتان بکنید و اطلاعات بیشتری رد و بدل کنید.

- به نیاز همسرتان برای صحبت کردن اهمیت بدهید و محیط آرامی را برای صحبت کردن انتخاب کنید.

5. همواره بگویید دوستت دارم :
گفتن این دو کلمه کار ساده ای نیست. بسیاری از افراد در خانواده هایی بزرگ شده اند که احساس دوست داشتن را به صورت کلامی انتقال نمی دهند. بعضی ها در نهایت از طریق پیام یا از طریق ایمیل این کار را می کنند. وقتی به چشمان همسرتان نگاه می کنید و می گویید دوستت دارم مغز ماده ای به نام اکسی توسین که به هورمون عشق معروف است، ترشح می کند، ماده ای که در تحکیم یک رابطه عاشقانه بسیار موثر است.

- سعی کنید جملات زیبایی برای بیان احساسات خود پیدا کنید، جملاتی مانند" من بسیار خوشحالم که"تو "قسمتی از زندگی من هستی".

- هر کاری که می کنید به همسرتان بفهمانید که چقدر برای شما مهم است.


"نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم"


 

نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 17 آبان1390 ساعت 1:56 موضوع | لینک ثابت


به سلامتی...

 

 

* به سلامتي کسي که وقتي بردم گفت :
اون رفيــــــــــــــــــــــــق منه .......
وقتي باختم گفت : من رفيـــــــــــــــــــــــــــقتم ......


*به سلامتي درياچه اورميه...
نه بخاطر اينكه مظلومه فقط به خاطر اينكه هيچ وقتي اجازه نداد كسي توش غرق بشه...

*به سلامتي لرزش دست هاي پير پدر


*به سلامتي‌ اون بچه‌اي که شيمي‌ درماني کرده همه? موهاش ريخته،
به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتيپ تري ....


*به سلامتيه همه اونايي که خطشون اعتباريه ولي معرفتشون دايميه!

*کمپوت باز کرديم بخوريم ، به مامانم ميگم : مامان فکرکنم مزش عوض شده ...ميگه : آره
ميگم : بريزمش دور ؟
ميگه : نه بزار تو يخچال بابات مياد ميخوره !!!!به سلامتي همه باباها....


*به سلامتي اونايي که به پدر و مادرشون احترام ميذارن و ميدونن تو خونه اي که
بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نميشوند .

*به سلامتي همه باباهايي که رمز تموم کارتهاي بانکيشون شماره شناسنامشونه...

*به سلامتي مادر که بخاطر ما هيكلش به هم خورد.


*به سلامتي کسي که ديد تو تاکسي بغليش پول نداره
به راننده گفت :پول خورد ندارم واسه همه رو حساب کن....!


* به سلامتي بيل!
که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر مي‌شه.


* به سلامتي سيم خاردار!
که پشت و رو نداره


* به سلامتي اوني که بي کسه ولي ناکس نيست


* به سلامتي اوني که باخت تا رفيقش برنده باشه


* به سلامتي آسمون که با اون همه ستاره اش يه ذره ادعا نداره
ولي يه سرهنگ با سه تا ستاره اش دهن عالم و آدمو سرويس کرده


*به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌... انگشت کوچیکهٔ عشقمم نیستی


* به سلامتی اونایی که
چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه...

* به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات به جای اینکه ترکمون کنن درکمون میکنن...


* به سلامتی مداد پاک کن
که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه...


* به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست
ولی هنوزم شکستن بلد نیست...

* به سلامتی مادر...
که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره...

* سلامتی حلقه های زنجیر که زیر برفو بارون میمونن زنگ میزنن ولی باز هم دیگرو ول نمیکنن

* گل آفتابگردان را گفتند: چراشبها سرت را پايين مي اندازي؟ گفت :ستاره چشمک ميزند، نميخواهم به خورشيد خيانت کنم..........

به سلامتي همه اونايي که مثل گل آفتابگردان هستند


 

نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 17 آبان1390 ساعت 1:50 موضوع | لینک ثابت


تقدیر................

 

تقدیر این بود که...

تقدیر بود که آخر از تو جدا بیفتم

یک گوشه بی تحمل من بی صدا بیفتم

نفس نفس من از تو می خوندم عاشقانه

تو باغ سبز امید با تو زدم جوانه

من با تو خو گرفتم به این همه قشنگی

هر لحظه طرحی تازه سیاه سفید و رنگی

تو از خودت گذشتی که نگذرم من از خود

کوچ غریبت اما پایان ماجرا شد

دلسرد بودم از عشق دلتنگ و پر گلایه

با هر بهونه بی تو گم می شدم تو سایه

اما دوباره چشمات تابید و ساحري کرد

غزل غزل شکفتم وقتی که شاعري کرد

تمام من تو بودي هر چی که من نداشتم

رفتی و من به گریه جاي تو گل گذاشتم

بی تو نمی شه خندید بی تو نمی شه سر کرد

این داغ کهنه انگار تازه به من اثر کرد

اي رفته از دو دیده اي شاهکار زیبا

پیشکش به قلب پاکت عطر گلاي مینا

تقدیر بود که بی تو نفس نفس بمیرم

در حسرت رهایی کنج قفس بمیرم

نیلوفر لاري


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 2:2 موضوع | لینک ثابت


آرزو...امید فردا.........

 

 

آرزو...امید فردا

آه مبادا که امروز راحت از کف برود

این منم محصور در این جسم ظریف

دلم اما دریایی است

هواي پریدن دارم

بالی به من بده

تا آسمان عشقت را بکاوم

صبورم اما نه براي صبر

عشق را در دستم بگذار


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 1:58 موضوع | لینک ثابت


کلبه خوچک

 

وقتی کلبه ي کوچکی ساختیم

که پنجره هایش

به باغچه هاي محبت باز می شود

تو بیکران مطلق را مأوا ساختی

و من اینجا

دفتر خاطراتمان را مأواي اشکهایم

اي آرام جاودان!

این کوچک ناتوان را

در آغوش پهناورت بپذیر

به دنبال تو

تا کدامین ایستگاه مهربانی بیایم؟کجا پی تو بگردم؟

به پاهاي خسته ام نگاه کن!

که نرمی جاي پایت را آرزو دارند

ودستان تشنه ام

آرام دستانت را

وقتی دل تنگم تنهایی را در آغوش می گیرد

و بی صدا می گری

دنوازش مهربانی هایت را حس می کنمتو در کنار منی

آرام،صبور

کاش چشمانم همیشه بسته می ماند

کاش آن ها را بازنمی کردم

که ببینم جاي خالی تو را

تو در دورترین افقهاي سرنوشت ایستاده اي

با وقار،پر غرور

و من قوي ترین بالهاي اشتیاق را قرض می گیرم

و شمشیر به دست

جنگ فاصله ها می آیم.

یادت هست که چه آسان آنرا کشتیم!

قهقهه ي پیروزیمان عرش را می شکافتاما امروز...

من تنهایم

و دشمنانمان،رویین تن

که نمی دانند

همه ي هستی مرا به گروگان گرفته اند

آن ها تورا از من گرفته اند

چرا ساکتی اي بیکران؟نمی دانم ناله هایم را می شنوي

می دانم من هم باید ساکت بمانم

که صداي سرنوشت را بشنوم

و بدانم آنچه که امروز

ذهن کوچکم قادر به پذیرفتنش نیست

فردایی را می سازد که ثمره اش

لبخندهایی است بر لبان همه

وتنها قادرمتعال است

که می داند خیر ما در چیست


 

نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 15 آبان1390 ساعت 1:51 موضوع | لینک ثابت



/chatroom.js">
چت روم

مازیار فلاحی

لحظه ها

چت روم