عمومی
 عاشقانه
 

 

I fear the past rising up

من از گذشته خفته خود مي ترسم

I fear flight of present taking

من از پر كشيدن حال مي ترسم

I fear from amnesia

من از فراموش شدن مي ترسم

fear of waking to find you gone

ترس از اينكه بيدار شوم و دريابم تو رفته اي

ريموند كارور

 

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 7 دی1389  |
 (علی نجوای عرش کبریایی )
 

 

علی نجوای عرش کبریایی

علی مولود بیت ا...اعلی

علی آیینه ای از حق زمعنی

علی قربانی محراب خونین

علی میزان حق،مثقال توزین

علی مولای درویشان بی کس

علی روحی زانفاس مقدس

علی ذکر و دعای هرملائک

علی ره توشه عرفان سالک

علی وصف کمالات پیمبر

علی را دخت احمد گشته همسر

علی همراه خود دارد سه گوهر

علی دارد حسن همراه کوثر

علی دارد حسینی نور عینی

علی سلطان وچون او کس نبینی

علی غمخوار ودمساز یتیمان

علی مرحم به دلهای پریشان

علی شافی به غوغای قیامت

علی مبعوث حق ،نور ولایت

علی قرآن ناطق خصم هر خس

علی تفسیر قرآن و سخن بس

|+| نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 21 اردیبهشت1393  |
 تنها

غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد


                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

|+| نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 25 اسفند1392  |
 شب سرد

شب سردیست دلم دیدۀ تر می خواهد

دل آشفتۀ من از تو خبر می خواهد

قهوه و شعر و خیال تو و این باد خنک

باز لبخند بزن قهوه شکر می خواهد

امشب آبستنم از تو غزلی شور انگیز

باخبر باش که این طفل پدر می خواهد

غارتم کرده ای و خنده کنان می گویی

صید دل از کف یک سنگ هنر می خواهد

ترس در جام دلم ریخت، در این راه اگر

یادم آمد سفر عشق جگر می خواهد

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 12 اسفند1392  |
 قلب تک و تنهایم

روزها، هفته ها، ماه ها و سال ها گذشتن و باز تو را در کنارم ندارم

تو را در کنار قلب تک و تنهایم ندارم ...

میگویم تک و تنها! شاید به زبان کم بیاید اما وقتی با یاد تو یکی می شود

روزهایم را همچو شب سیاه می کند ...

دیگر چیزی برای فکر کردن برایم نمیماند، یاد تو مثل خوره تمام وجودم را میخورد

تنها چیزی که برایم باقی می ماند تو هستی و یاد تو ...

اما تو چه! هیچ سراغی از این قلب تنهایم نمیگیری

قلبی که به هوای تو می تپد، به هوای زندگی می کند

من از این دنیا چیزی نمیخواهم جز تو،

اگر تو هم نباشی این دنیا را میخواهم چکار ... ؟

بی انصافی نکن با قلب تک و تنهای من، با عشق و احساسات من

منی که در طول این مدت چیزی برایت کم نگذاشتم

قلبی داشتم که آن را هم دو دستی به تو تقدیم کردم

حال همه چیز به تو بستگی دارد، قلبم در دستان توست

میخواهی قلب خودت را هم کنارش بگذار که تا آخر عمر مال هم شویم

اگر هم نه! قلبم را زیر پایت بگذار تا تمام شود دنیای بی تو برایم ...


برچسب‌ها: منبع, خود دفتر غم, wWw, DaftareGhaM, ir
|+| نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 1 اسفند1392  |
 شعر نو
 

امروز به پایان می رسد

از فردا برایم چیزی نگو

من نمی گویم :

فردا روز دیگریست

فقط می گویم :

تو

روز دیگری هستی

تو

فردایی

همان که باید به خاطرش

زنده بمانم


برچسب‌ها: شعرنو, تنهایی
|+| نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 17 بهمن1392  |
 میخوام از پیشت برم
 

می خواهم ازدنیایت

بروم

بی پر

بی پرواز

بی سوال

بی جواب

بی خیال پرنده

فردای دلتنگ

بی خیال قراربی قراری ها

جاده وسفر

کتاب

شعرهای فروغ  سهراب

دستمال وگریستن

بی خیال ازرویاهایمان

ازراه بازگشت

بی خیال ازپاییز

فصل نت وگیتار

بهارفصل انتظار

ریزش برگهاپشت سکوت پنجره

وبه یادآخرین دیدار

آخرین نامه

آخرین سلام

بی خیال چمدان ازعطریادت

اخرین دلشوره های ایستگاه

آخرین قطار

بی خیال ازستاره صبح شب انتظار

سردی لحظه ها وبغض

عطرگل وآیینه

بی خیال دریا

توبگذار

باران

ببارد

ببارد

ونگاه کن

وقتی خیس ازرفتن ام.


|+| نوشته شده توسط آمنه در چهارشنبه 4 دی1392  |
 


حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

زندگیت را با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
آسان هدر نده

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند 

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست

 

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 20 آبان1392  |
 شعر پاییزی
اي باغبان اي باغبان آمد خزان آمد خزان
بر شاخ و برگ از درد دل بنگر نشان بنگر نشان

اي باغبان هين گوش كن ناله درختان نوش كن
نوحه كنان از هر طرف صد بي‌زبان صد بي‌زبان

هرگز نباشد بي‌سبب گريان دو چشم و خشك لب
نبود كسي بي‌درد دل رخ زعفران رخ زعفران

حاصل درآمد زاغ غم در باغ و مي‌كوبد قدم
پرسان به افسوس و ستم كو گلستان كو گلستان

كو سوسن و كو نسترن كو سرو و لاله و ياسمن
كو سبزپوشان چمن كو ارغوان كو ارغوان

كو ميوه‌ها را دايگان كو شهد و شكر رايگان
خشك است از شير روان هر شيردان هر شيردان

كو بلبل شيرين فنم كو فاخته كوكوزنم
طاووس خوب چون صنم كو طوطيان كو طوطيان

خورده چو آدم دانه‌اي افتاده از كاشانه‌اي
پريده تاج و حله شان زين افتنان زين افتنان

گلشن چو آدم مستضر هم نوحه گر هم منتظر
چون گفتشان لا تقنطوا ذو الامتنان ذو الامتنان

جمله درختان صف زده جامه سيه ماتم زده
بي‌برگ و زار و نوحه گر زان امتحان زان امتحان

اي لك لك و سالار ده آخر جوابي بازده
در قعر رفتي يا شدي بر آسمان بر آسمان

گفتند اي زاغ عدو آن آب بازآيد به جو
عالم شود پررنگ و بو همچون جنان همچون جنان

اي زاغ بيهوده سخن سه ماه ديگر صبر كن
تا دررسد كوري تو عيد جهان عيد جهان

ز آواز اسرافيل ما روشن شود قنديل ما
زنده شويم از مردن آن مهر جان آن مهر جان

تا كي از اين انكار و شك كان خوشي بين و نمك
بر چرخ پرخون مردمك بي نردبان بي نردبان

ميرد خزان همچو دد بر گور او كوبي لگد
نك صبح دولت مي‌دمد اي پاسبان اي پاسبان

صبحا جهان پرنور كن اين هندوان را دور كن
مر دهر را محرور كن افسون بخوان افسون بخوان

اي آفتاب خوش عمل بازآ سوي برج حمل
ني يخ گذار و ني وحل عنبرفشان عنبرفشان

گلزار را پرخنده كن وان مردگان را زنده كن
مر حشر را تابنده كن هين العيان هين العيان

از حبس رسته دانه‌ها ما هم ز كنج خانه‌ها
آورده باغ از غيب‌ها صد ارمغان صد ارمغان

گلشن پر از شاهد شود هم پوستين كاسد شود
زاينده و والد شود دور زمان دور زمان

لك لك بيايد با يدك بر قصر عالي چون فلك
لك لك كنان كالملك لك يا مستعان يا مستعان

بلبل رسد بربط زنان وان فاخته كوكوكنان
مرغان ديگر مطرب بخت جوان بخت جوان

من زين قيامت حاملم گفت زبان را مي هلم
مي نايد انديشه دلم اندر زبان اندر زبان

خاموش و بشنو اي پدر از باغ و مرغان نو خبر
پيكان پران آمده از لامكان از لامكان

شاعر: مولانا

|+| نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 9 آبان1392  |
 حرمت
 

حرمت اعتبار خود را
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمانهای خویش را
به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت
چگونه معنا می شود

از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است آسان مگذر
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که در زندگی خویش
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

زندگیت را با دم زدن در هوای گذشته
و نگرانی فرداهای نیامده
آسان هدر نده

هر روز، همان روز را زندگی کن
و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگز امید از کف مده
آنگاه که چیز دیگری
برای دادن در کف داری

همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد
که قدمهای تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده
از پذیرفتن این حقیقت که
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد
تنها پیوند میان ما
خط نازک همین فاصله است

برخیز و بی هراس خطر کن
در هر فرصتی بیاویز
و هم بدینسان است که به مفهوم شجاعت
دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری، سرشارتر شود
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری، آسان تر از کف رود
پروازش ده تا که پایدار بماند 

زندگی مسابقه نیست
زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش
که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاریست

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 7 مهر1392  |
 نقاشی



پسرک
با دستانی نحیف
جهان را نقاشی می کند
بر صفحه ای کوچک
و آن را با گلی
می گذارد کنار عکس پدر
که در متن جنگ
بر پایان خویش
مردانه خم شده بو
د

|+| نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 16 خرداد1392  |
 دوبیتی
چشمت پر از حرف است و لبهای تو خاموش


سر میکشد از جان تو فریاد بدرود

من بر تو حیران،بر تو گریان،برتو مشتاق

پا تا سرم سرد ونگاهم آتش آلود

***
در دیده ی مات تو آهنگ وداع است

ایوای من،در این سفر باز آمدن نیست

ای جان من! در چشم بیتابم نگه کن

تو میروی اما مرا جانی بتن نیست

***
تو میروی، تو میروی غمناک غمناک

اما تو میخواهی که من گریان نباشم

تو میروی،تو میروی ای گرمی جان

اما زمن خواهی تن بیجان نباشم

***
درماندگی از دیده ی من میتراود

جغد غریبی بر سر بامم نشسته است

مست از تو بودم،ساقی بزمم تو بودی

بی روی تو می ریخته، جامم شکسته است


|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 9 اردیبهشت1392  |
 

 

 

درمجالي که برايم باقيست

بازهمراه شمامدرسه اي می سازيم

که درآن همواره اول صبح

به زباني ساده


مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايي

و سراينده عشق



مهربانيست که ما را به



نکويي

دانايي

زيبايي

و به خرد مي خواند

جنتي دارد نزديک، زيبا و بزرگ...

دوزخي دارد به گمانم-کوچک و بعيد!

در پي سودائيست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست

بازهمراه شما مدرسه اي مي سازيم

که خفرَد را با عشق

علم را با احساس

و رياضي با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق، تدريس کنند !!!

لاي انگشت کسي

قلمي نگذارند

و نگويند کسي را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش


هيچکس چيزي را حفظ نبايد بکند

مغزها پرنشود چون انبار

قلب خالي نشود از احساس

درسهايي بدهند

که بجاي مغز، دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جَـنگ را بردارند

در کلاس انشاء

هرکسي حرف دلش را بزند

غير ممکن از خاطره ها محو کنند

تا، کسي بعد از اين

باز همواره نگويد:" هرگز"

و به آساني همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشي تکرار شود

رنگ را در پائيز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگي را در رفتن و برگشتن

از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کا را در کندو

و طبيعت را د جنگل و دشت

مشق شب اين باشد

که شبي چندين بار

همه تکرار کنيم

عدل

آزادي

قانون

شادي...

امتحاني بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که در آن آخر وقت

به زباني ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 7 اسفند1391  |
 

 

 

درمجالي که برايم باقيست

بازهمراه شمامدرسه اي می سازيم

که درآن همواره اول صبح

به زباني ساده


مهر تدريس کنند

و بگويند خدا

خالق زيبايي

و سراينده عشق



مهربانيست که ما را به



نکويي

دانايي

زيبايي

و به خرد مي خواند

جنتي دارد نزديک، زيبا و بزرگ...

دوزخي دارد به گمانم-کوچک و بعيد!

در پي سودائيست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست

بازهمراه شما مدرسه اي مي سازيم

که خفرَد را با عشق

علم را با احساس

و رياضي با شعر

دين را با عرفان

همه را با تشويق، تدريس کنند !!!

لاي انگشت کسي

قلمي نگذارند

و نگويند کسي را کودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غايب بکند

و بجز ايمانش


هيچکس چيزي را حفظ نبايد بکند

مغزها پرنشود چون انبار

قلب خالي نشود از احساس

درسهايي بدهند

که بجاي مغز، دلها را تسخير کند

از کتاب تاريخ

جَـنگ را بردارند

در کلاس انشاء

هرکسي حرف دلش را بزند

غير ممکن از خاطره ها محو کنند

تا، کسي بعد از اين

باز همواره نگويد:" هرگز"

و به آساني همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشي تکرار شود

رنگ را در پائيز تعليم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگي را در رفتن و برگشتن

از قله کوه

و عبادت را در خدمت خلق

کا را در کندو

و طبيعت را د جنگل و دشت

مشق شب اين باشد

که شبي چندين بار

همه تکرار کنيم

عدل

آزادي

قانون

شادي...

امتحاني بشود

که بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالي که برايم باقيست

باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم

که در آن آخر وقت

به زباني ساده

شعر تدريس کنند

و بگويند که تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 7 اسفند1391  |
 درخت شب

 

درخت شب شاخه پراكنده بود
چراغ های خیابان آواز می خو ا ندند
از باد خبری نبود
تلویزیون ابهت سكوت را در هم می شكست
تنهائی از همه طرف ترا نه می سرود
مرا به باغ بهانه راهی نبود
ماه كمانی ابرو در آسمان می درخشید
آنها همه یك جا جمع شده بو دند
دوباره خون را در رگهای ساختمان جاری می كردند
فوتبال تلویزیو ن را تسخیر كرده بود
من هم مانند آنها منتظرنشسته بودم
نیاز آب از شب و آفتاب بیشتر بود
تمام روز را در خانه سپری كردم
تنهائی گاهگاهی چكه چكه می كرد
بیرون مانند هر روز می نمود
می دانم كه امروز مانند دیروز نبود
و پاییز پرده ها ی كر كر ه اش را بالا می زد
تا آفتاب بر قلب خانه بتابد
روبروی خانه اثری از درخت نبود
تا نشانه ی پاییز را رنگ آمیزی كند
چشمان من به شنزار و تیرهای انبوه برق عادت كرده ا ند
و خیابانی كه سكو تش گاهگا هی شكسته می شود
دل من لبریز سیطره ی تنهائی است
اند یشه ام در جستجوی درختان زرد پاییز می گردد
روز های آخر تابستان است
تا سه طلوع دیگر همگی مهما ن پاییز واقعی خواهیم بود
پنجره ی دل را می گشایم
باد خنك پاییزی می وزد
پرده را به رقص وا می دارد
بلند می شوم وخود را در چهارچوب پنجره قاب می گیرم
علفهای هرز در باد می رقصند
اثری از دوستم دریا نیست
تنها كوه است و دشت لم یزرع وساختمانها
از خط آسمان هواپیمائی عبور می كند
در اتاق آ ینه ای نیست
تا چهره ی صبح را در آن بنگرم
از خیابان كوتاه- دلم عبور می كند
چون پنجره ای كه در سكوت به بیرون نگاه می كند
و حتی به چیزی هم فكر نمی كند
راستی اینهمه سال از عمر قلبم می گذرد؟
و هنوز می تواند اندوه بیشتری را در خود جای دهد
ایا در این چهار دیواری پاییز
دلخوشی دیگری غیراز نگاه پاییزی به علفهای هرز آنطرف نگاه هست؟
من دلم را برای آسمان گشوده ام
ا ز درون همین پنجره ای كه زندان نگاه من است

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در شنبه 28 بهمن1391  |
 ای خدا
 

ای خدایم بی تو دل من سخت تنگ است

دوست دارم که بدانی بی تو زندگی ماتم هست

هر نفس بر روحم میزنی فریادی

تا بدانم هستی،هر طرف پیدایی

ای خدایم گاهی می شوم بی فردا

دل من می گیرد،بی توام من تنها

هیچ کس این دل را مرهمی نتوان بست

جز خدایم،با او دل من آرامست

دیگران گر رفتند،بروند باکی نیست

تو که باشی این دل لحظه ای شاکی نیست

نه که کافی بر دل،تو خدا بسیاری

هر دمم می بخشی،بس که تو مهربانی

چه قدر با من تو،پا به پا می آیی

هر غمم میدانی،هر غمی می رانی

گرچه گاهی شکرت نکنم من اما

نکنی لطفت را از سرم کم جانا...

 

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در شنبه 21 بهمن1391  |
 

 

ناز می‌کن که به صد گونه نیاز آمده‌ایم
ما گدایان به نیاز از پی ناز آمده‌ایم
چنگ بر حلقه آن کعبه جان باز زدیم
بر شکنج سر زلفت به فراز آمده‌ایم
لاله رویا ، به رخت خال سیه جلوه گرست
لب فرو بسته همان محرم راز آمده‌ایم
در خودم پیچم و از آتش شوقت لبریز
چو سپندی سر آتش به گداز آمده‌ایم
بزم می بود و نوای نی و ساقی سرمست
این چنین بود که ما هم به نماز آمده‌ایم
یوسفا رخ تو برافروز که ما مغبچگان
کف بریدیم و پی‌ات بهر نیاز آمده‌ایم
به هوای سر کویت چو خسی در میقات
پی آن قافله ما هم به حجاز آمده‌ایم
پرده از رخ بفکن ، ‌ناز بکن ، ‌جلوه فروش
تا به دیدار تو ، این راه دراز آمده‌ایم

|+| نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 12 بهمن1391  |
 گفتن

 

سهل باشد به ترک جان گفتن
ترک جانان نمی‌توان گفتن

هر چه زان تلختر بخواهی گفت
شکرینست از آن دهان گفتن

توبه کردیم پیش بالایت
سخن سرو بوستان گفتن

آن چنان وهم در تو حیرانست
که نمی‌داندت نشان گفتن

به کمندی درم که ممکن نیست

رستگاری به الامان گفتن
دفتری در تو وضع می‌کردم

متردد شدم در آن گفتن
که تو شیرینتری از آن شیرین

که بشاید به داستان گفتن
بلبلان نیک زهره می‌دارند

با گل از دست باغبان گفتن
من نمی‌یارم از جفای رقیب

درد با یار مهربان گفتن
وان که با یار هودجش نظرست

نتواند به ساربان گفتن

سخن سر به مهر دوست به دوست
حیف باشد به ترجمان گفتن

این حکایت که می‌کند سعدی
بس بخواهند در جهان گفتن

|+| نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 26 دی1391  |
 کاش

 

کاش می بود پدر تا که بخواند از بر
قصهء رستم و سهراب
سیاوش
آرش
***
آب این حوض عجب گندیده است
خواهرم باغچه را می کاود
وبرادر که کمی منقلی است
لب ایوان ، پشت منقل با صدایی دو رگه
به او می گوید
توی این قبرستان
چه نشانی داری؟!!
خاک را بهر چه می آزاری؟!
بغض در سینهء وا ماندهء من می ترکد
***
با کمی اَخم به او می گویم
مادری نیست که در این شب ها
قصهء آمدن نور برایش خواند
او به دنبال کمی نور
زمین می کاود
چه کسی می داند
در دل تاریکی کس نشانی دارد؟!!

|+| نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 19 دی1391  |
 هنگامه پائیز زمان
 

دور از آشنایی تموز

سر به غربت زمان

دلتنگ از شکوه زمانه

من به دیدارت جان می دهم .

می شنوی ؟

جان !

امروز خسته تر از همیشه ام .

من فراموش شده ی آن بی نهایتم .

چه تنها و چه بی سود در غبار روزگار دست بر جایگاهی بلند می کشیدم .

کسی نیست صندلی صعود زیر پای من بگذارد ؟

من این پائین نخوت دوستان دیدم

و رخوت یاری .

آتشی باید بر خرمن رخوت

تا برآشوبد هر آنچه مرا ستوه آورد از این فاصله های شرور .

پای کوبان به دیدارت می آیم .

مرا بر دستانت ، شرم نگاهی بی پرده بیاموز .

مرا نگر !

چشمانم سرخی دریای خون دارد .

و اما دلم ...

به وسعت دریای عشقت .

امشب ماه آسمان هم خساست می ورزد .

باریکه نور برای من کافی نیست .

بتاب ای مه زمانم !

مرا نور مهتاب وافی نیست .

شتابان بر سر در کویت ایستادم .

نفس ها کوبیدم بر سرای دلتنگی

که ای جاده مه گرفته !

تعدد ستاره ها را نمی خواهم .

من رو به سوی ستاره ای زمینی ام .

غبطه بر ماه نمی خورم

که او سرگردان غرور ستاره هاست .

این پائین نشسته ام

کنار ساحلی که هیچ ندارد

جز صدای پریانی که افسون نمی فشانند از گیسوهاشان

اینجا صدای ناقوس زمان پرده از بی کسی هایم بر می دارد .

اینجا آسمان آبی نیست .

رنگ تو را دارد ای رنگ روزگارم .

تا کی ؟

انتظار از فرداهای بی ذوق قافله بشری

مرا برید از این ساحل طوفانی .

اکنون رو به غروب منتظرت نشسته ام .

رو به غروب انتظار طلوع دارم .

چه انتظار بیهوده ای !

خستگی را به قهر دستانت می بخشم .

تا هرگز تو را در بی کسی هایت نبینم .

فرداها می آیند .

من اینجا هستم .

در هیجان طلوعی دگر

در خماری غروبی دگر

و در سرمای بیداد زمان

من سردم است .

پوشش خاک می خواهم تا گنج های زمین نمودار گردد .

تا دیگر برای رسیدن به عمق خاطره اجبار گذشته نباشد .

تا برای دیدار فردا جبر آینده نیازرد دل ما را .

زمان را دور می ریزم .

آشنایی ها کنار می روند

غریبی ها رخ می نمایند

ما کدامین مکان را برای دیدار گزیدیم .

فردای غربت

یا

امروز آشنایی

یا خاطره ...

من با خاطراتت زندگی می کنم

در امروز آشنایی طرح خنده بر لبانت می زنم

و فردا ...

کاش فردای ما غربت نداشت .

کاش ...

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در چهارشنبه 22 آذر1391  |
 معلم
 

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گردپنهان بود

ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بين خود تقسیم می کردند
وان يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق می زد

برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پايان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاريک
غمگين بود
تساوی را چنين بنوشت

يک با يک برابر هست

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست
هميشه يک نفر باید به پا خيزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است

معلم
مات بر جا ماند !

و او پرسيد
اگر يک فرد انسان واحد يک بود آيا باز

يک با يک برابر بود

سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگین فرياد زد
آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يک فرد انسان واحد يک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سيه چرده که می ناليد
پايين بود
اگريک فرد انسان واحد يک بود
اين تساوی زير و رو می شد
حال می پرسم
يک اگر با يک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گرديد
يا چه کس ديوار چين ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
يا که زير ضربت شلاق له می گشت ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد:

يک با يک برابر نيست

|+| نوشته شده توسط آمنه در سه شنبه 14 آذر1391  |
 حسین پناهی
 

شايد ندانيد که حسين پناهي روحاني بوده است...

حسین پناهی در ۶ شهریور ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهر سوق از توابع شهرستان کهگیلویه در استان کهگیلویه وبویراحمد زاده شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسهٔ آیت‌الله گلپایگانی رفت و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی‌اش بازگشت. چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت کرد تا اینکه زنی برای پرسش مساله‌ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین رفت و از حسین پرسید که فضلهٔ موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می‌دانست روغن نجس است(روغن محلی معمولاٌ در تابستان از حرارت دادن کره بدست می آید و در هوای آزاد و با توجه به گرم بودن هوا در تابستان روغن همیشه به صورت مایع است) ، ولی این را هم می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد. بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند. این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد. حسین به تهران آمد و در مدرسهٔ هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه‌نویسی را گذراند. پناهی بازیگری را نخست از مجموعه تلویزیونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمایش تلویزیونی با استفاده از نمایشنامه‌های خودش ساخت که مدت‌ها در محاق ماند. با پخش نمایش «دو مرغابی در مه» از تلویزیون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نیز در آن بازی می‌کرد، خوش درخشید و با پخش نمایش‌های تلویزیونی دیگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت. نمایش‌های دو مرغابی در مه و یک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلویزیون پخش شد. در دهه شصت و اوایل دهه هفتاد، او یکی از پرکارترین و نوآورترین نویسندگان و کارگردانان تلویزیون بود. به دلیل فیزیک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می‌بارید و طنز تلخش بازیگر نقش‌های خاصی بود. اما حسین پناهی بیشتر شاعر بود. و این شاعرانگی در ذره‌ذره جانش نفوذ داشت. نخستین مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد، این مجموعهٔ شعر تاکنون بیش از شانزده بار تجدید چاپ شد و به شش زبان زندهٔ دنیا ترجمه شده‌است. وی در ۱۴ مرداد ۱۳۸۳ و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی درگذشت و در قبرستان شهر سوق به وصیت خود ایشان فقط به خاطر اینکه مادرش در آنجا دفن شده‌است، به خاک سپرده شد.

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 6 آذر1391  |
 هنوز هم.........

 

هنوز هم سوار مرکب خیال من تویی

هنوز هم یگانه شاهکار این قلم تویی

هر آن به یاد تو،به مدح عشق می رسم

و باز شرح هر نگاه عاشقانه ام تویی

اگر که عشق راز هستی است

تو راز نه...که عشق هستی و تمام هستی ام تویی

به شوق مرده در نگاه خویش مژده می دهم

که پاسخ تمام انتظار صادقانه ام تویی

زلال و پاك مثل چشمه اي

و من ز جنس سنگریزه هاي بی بها

براي من طلوع کن...براي من

هم او که هستی اش بدون تو...رسید به انتهاي انتها

خروش کن درون منکه تو معناي تمام ترانه اي...

غزل براي معنی تو کوچک است

و من حقیرتر از تصورت

چه خوب بود اگر خلاصه می شدي به قدر آسمان

براي من...براي من...براي من که یک تصور زمینی ام

هنوز هم تو بهترین بهانه ايهنوز هم تو برترین تصوري

هنوز هم تو بهترین خییال عاشقانه اي

هنوز هم براي دیدنت دلم هزار باره می تپد

هنوز هم براي از تو گفتن...این قلم به آسمان...به هفت فلک بی ستاره می رسد

نشانه ظهور بودي

و دلیل بی دلیل من براي حذف قیدها

چه نیک گرفته اي ز من...عنان اسب سرکش نگاه را

بیا...

بیا که حال وقت سازش است

بیا که دل اسیر صد هزار خواهش است

بیا که تا هنوز هم

صداي پاي هر مسافري مرا به شهر خاطرات می بردحضور هر شقایقی تو را به یاد می آوردد

و عطر یاس هاي بی قرار به صد هزار خیال خام مرا به دشت خواب می برد

تویی قرار بی قرار من

تویی تصور زلال من

...ومن هنوز اسیر لحظه هاي سوخته

براي با تو بودن است...که انتظار می کشم

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در شنبه 27 آبان1391  |
 وقتى که..................
 

وقتی تو خودت گیر می کنی 

 

وقتی همه چیز برات میشه یه سوال !

 

وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی

 

وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی

 

وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی 

 

وقتی مطمئنی ! اونی که امروز می آد فردا میره ..

 

وقتی مجبوری خودتم گول بزنی 

 

وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!

 

وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست

 

وقتی می دونی همه چی دروغه

 

وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری ! اعتماد کنی

 

وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ..

 

وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت

 

وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته 

 

وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه

 

وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ..

 

 وقتی نباید اونی باشی که هستی 

 

وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ! 

 

وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن  

 

وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه

 

وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ! ...

 

وقتی.......................... ......

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در یکشنبه 21 آبان1391  |
 داستانک
 

 

پیرزنی در خواب , خدا رو دید و به او گفت :
خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ 
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟
خدا جواب داد :
بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی 

آیا ما نیز در را به روی مهمان عزیزی چون خدا می بندیم؟

 

حواسمان باشد شاید کسی که در می زند او باشد!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در چهارشنبه 17 آبان1391  |
 چی می شه که من بگم،آدما رو دوس ندارم
 

 

چی می شه که من بگم،آدما رو دوس ندارم

خودمو،اونا رو حتی تو رو دوس ندارم
دیگه از منم گذشت که عاشق کسی بشم
حتی اون دیوونه بازی ها رو من دوس ندارم
آره راست می گی یه وقت جونم سرعشق می رفت
دیگه حتی فکر اون روزا رو من دوس ندارم
یه گره رو پیشونی، یه نگاه جای دیگه
حق دارم بگم که من عاشقی رو دوس ندارم
نه غریبه کاری کرد،نه آشنا خیری رسونه
هیچ کدوم،غریبه و آشنا رو دوس ندارم
می دونم کفره ولی دعا واسم فایده نداشت
من دعا نمی کنم،دعا رو دوس ندارم
کاش می شد همون بچه می موندیم همیشه
گر چه من خیلی بدم،بچه ها رو دوس ندارم
یه زمانی یه نگاه وجودمو تکون می داد
ولی حالاحتی اون نگاه و هم دوس ندارم
یعنی چی دیوونتم،می خوامت ، دوستت دارم؟
نمی دونم چرا این جمله ها رو دوس ندارم؟
خدا هر چی سر رام بود طعم تلخی رو می داد
آخه من می خوام بگم بدبختی رو دوس ندارم
خدایا هیچکی نساخت با تک دل بی قرارم
این یکی حق با منه،بنده ها تو دوس ندارم
همه عمرم توی سوختن واسه پروانه گذشت
ولی دل سنگم و حتی شمعا تو دوس ندارم

 

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 8 آبان1391  |
 
 

زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشك سينه كوهم
سالها رفته است كز هر
آرزو خالي است آغوشم
نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه
حاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي شود اين نوشكفته در سكوت دشت
روزها اين گونه پر پر گشت
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز
اينك اينجا
شعر و ساز و باده آماده است
من كه جام هستيم از اشك لبريز است ميپرستم
در پناه باده بايد رنج دوران را ز خاطر بر د
با فريب شعر بايد زندگي را رنگ ديگر داد
در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد
ناله من ميترواد از در و ديوار
آسمان اما سراپايش گوش و خاموش است
همزباني نيست تا گويم بزاري اي دريغ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من فرياد هاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل ميشكوفد بر فراز كوه
روشنايي مي رود در آمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است اما من
همچنان در ظلمت
شبهاي بي مهتاب
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب
همچنان لبريز ز اندوه مي پرسم
جام اگر بشكست
ساز اگر بگسست
شعر اگر ديگر به دل ننشست

|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 1 آبان1391  |
 مرغ سحر
 


مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار، این قفش را
بر شکن و زیر وزبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وز نفسی عرصه ی این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ،جور صّیاد
آشیانم،داده بر باد
ای خدا ،ای فلک،ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن!
نو بهاراست، گل به بار است
ابرچشمم، ژاله بار است
این قفس، چون دلم تنگ وتا است
ناله برآر از قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین!
جانب عاشق نگه ای تازه گل، از این
بیشتر کن! بیشتر کن! بیشتر کن!
مرغ بید ل، شرح هجران ، مختصر ، مختصرکن
عمر حقیقت ، به سر شد
عهد و وفا ،پی سپر شد
ناله عاشق ، ناز معشوق
هر دو دروغ بی اثر شد
راستی و مهر محبت فسانه شد
قول شرافت همگیاز میانه شد
از پی دزدی ،وطن ودین بهانه شد
دیده تر شد
ظلم مالک ،جور ارباب
زارع از غم، گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر ز می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد
ای دل تنگ ،ناله سر کن
از قوی دستان حذر کن!
وز مساوات صرفنظر کن!
ساقی گل چهره بده آب آتشین !
پرده ی دلکش بزن ای تار دلنشین!
کز غم تو،سینه ی من پر شرر شد
ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین!
کز غم تو سینه ی من پر شرر شد

ملک الشعراء بهار


برچسب‌ها: مرغ سحر
|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 24 مهر1391  |
 من
 

نه من شمعم نه پروانه
نه هوشیارم نه دیوانه
نه چون دلدادگان مستم
نه دل بر دیدگان بستم
نه ساغر بودم و ساقی
نه در آوای دل یاغی
فقط در فکر دیدارم
نه در خوابم"به بیدارم


برچسب‌ها: دوستان, عشق
|+| نوشته شده توسط آمنه در دوشنبه 24 مهر1391  |
 حق و نا حق
 

اي ستاره ها كه از جهان دور
چشمتان به چشم بي فروغ ماست
نامي از زمين و از بشر شنيده ايد
درميان آبي زلال آسمان
موج دود و خون و آتشي نديده اید
اين غبار محنتي كه در دل فضاست
اين ديار وحشتي كه در فضا رهاست
اين سراي ظلمتي كه آشيان ماست
در پي تباهي شناست
گوشتان اگر به ناله من آشناست
از سفينه اي كه مي رود به سوي ماه
از مسافري كه ميرسد ز گرد راه
از زمين فتنه گر حذر كنيد
پاي اين بشر اگر
به آسمان رسد
روزگارتان چو روزگار ما سياست
اي ستاره اي كه پيش ديده مني
باورت نميشود كه در زمين
هركجا به هر كه ميرسي
خنجري ميان پشت خود نهفته است
پشت هر شكوفه تبسمي
خار جانگزاي حيله اي شكفته است
آنكه با تو ميزند صلاي مهر
جز به فكر غارت دل تو نيست
گر چراغ روشني به راه تست
چشم گرگ جاودان گرسنه اي است
اي ستاره ما سلام مان بهانه است
عشقمان دروغ جاودانه است
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
وانكه با تو صادقانه درد دل كند
هاي هاي گريه شبانه است
اي ستاره باورت نمي شود
درميان باغ بي
ترانه زمين
ساقه هاي سبز آشتي شكسته است
لاله هاي سرخ دوستي فسرده است
غنچه هاي نورس اميد
لب به خنده وانكرده مرده است
پرچم بلند سرو راستي
سر به خاك غم سپرده است
اي ستاره باورت نميشود
آن سپيده دم كه با صفا و ناز
در فضاي بي كرانه مي دميد
ديگر
از زمين رميده است
اين سپيده ها سپيده نيست
رنگ چهره زمين پريده است
آن شقايق شفق كه ميشكفت
عصر ها ميان موج نور
دامن از زمين كشيده است
سرخي و كبودي افق
قلب مردم به خاك و خون تپيده است
دود و آتش به آسمان رسيده است
ابرهاي روشني كه چون حرير
بستر
عروس ماه بود
پنبه هاي داغ هاي كهنه است
اي ستاره اي ستاره غريب
از بشر مگوي و از زمين مپرس
زير نعره گلوله هاي آتشين
از صفاي گونه هاي آتشين مپرس
زير سيلي شكنجه هاي دردناك
از زوال چهره هاي نازنين مپرس
پيش چشم كودكان بي پناه
از نگاه مادران
شرمگين مپرس
در جهنمي كه از جهان جداست
در جهنمي كه پيش ديده خداست
از لهيب كوره ها و كوه نعش ها
از غريو زنده ها ميان شعله ها
بيش از اين مپرس
بيش از اين مپرس
اي ستاره اي ستاره غريب
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم
پس چرا به داد ما نميرسد
ما صداي گريه مان به
آسمان رسيد
از خدا چرا صدا نمرسد
بگذريم ازين ترانه هاي درد
بگذريم ازين فسانه هاي تلخ
بگذر از من اي ستاره شب گذشت
قصه سياه مردم زمين
بسته راه خواب ناز تو
ميگريزد از فغان سرد من
گوش از ترانه بي نياز تو
اي كه دست من به دامنت نمي رسد
اشك من به دامن
تو ميچكد
با نسيم دلكش سحر
چشم خسته تو بسته ميشود
بي تو در حصار اين شب سياه
عقده هاي گريه شبانه ام
بر گلو شكسته ميشود
شب به خير


برچسب‌ها: حق و نا حق, اشک, آه و ناله
|+| نوشته شده توسط آمنه در پنجشنبه 13 مهر1391  |
 
 
 
بالا